تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - اندر حکایات جیلیز !

در حكايات آمده است كه روزي جيليز را گفتند نوشتن  ز كه آموختي ...؟ ....

گفت : ز لسان الغيب ..... گفتند او  كه غزل سراي باشد و تو نقالچه گوي ( قديم نديما به داستانك مي گفتند نقالچه! )  .... گفت : هر غزل در نظرم به نقالچه اي مي ماند كه با وزن آميخته باشد ...... اين را بگفت و از نظر ها غايب گشت  !!... اِ اِ  ببخشيد اينو گفت و رفت .. حالا هر چه ... اه ...

چي بگم كه هر چي مي كشم و مي نويسم از دست تو مي كشم و مي نويسم ....

راستي يادت مياد حافظ باهات قهر كردم يه مدت خيلي دور رو دراز نيومدم سراغت ...

حافظ : نه !!!

جيليز: جدي؟ حالا هرچي ولي راس راسي خيلي دوستت دارم ... ولي آخه چي بگم .. حرفهاي خودم و خيلي از داستانك هامو كسي متوجه نمي شه ... چي كار كنم حافظ ..؟

حافظ : بدان اي پسر كه ايزد فر مود : هر كسي را سيرتي بنهادم ... هر كسي را اصطلاحي داده ام ..

جيليز : اين ماله مولوي نبود ؟!!

حافظ  : چقدر حرف مي زني .. حالا.... اين مهم نيست كه براي كي هست  مهم اينه كه پاستوريزه باشه ... نه يعني مفهموم رو بچسب يعني همون ديگه ... كه مي گن (( فبشر الذين يسمعون قول فيتبعون الاحسنه ))  مهم اينه كه بدوني هر كسي به اندازه ي كه بايد درك كنه دركت مي كنه ...

جيليز ..: آخه خيلي ها اصلا نمي خونن كه چي نوشتم

حافظ : الان هم خيلي نا راحتي كه كسي نوشتت رو درك نمي كنه  مفهموم يكي از نوشته ها ت رو بگو

جيليز: كدوم رو بگم آخري خوبه؟

حافظ: كدوم آخري؟؟

جيليز: آخرين پست وبلاگم ديگه ؟

حافظ: اين وبلاگ كه گفتي  يعني چه ؟

جيليز بابا داستانك ها ديگه ..

حافظ : مگه تو داستانك هم مي نويسي ؟ ....  راستي اصلا شما ؟؟؟

جيليز :      ........

...................................

وتوحيد را با تبر نوشتن (استعاره از ابراهيم بت شكن )

داستان از نگاه يك ناظر بدون پيش زمينه و تعصب خاص تصوير يك درخت متكبر و خود خواه را رسم مي كند كه در پايان داستان به مانند بتان ابراهيمي قطع مي شود .. گرچه براي خواننده حكم يك اسطوره را خواهد داشت و نهايت سعي نويسنده اين بوده است كه به درخت هويت اسطوره اي بدهد چرا كه بتان  اساطيري زندگي مي كنند .

حكم تكبر درخت از آن جا هويدا مي شود كه درختان هم به مانند ساير موجودات جنگل از قانون جنگل تبعيت مي كنند و سر تا سر زندگي در تلاش براي كسب جا و امكانات بيشتر از قبيل استفاده بهتر از خاك  آب و همچنين تلاش براي استفاده و سهم بيشتر از نور خورشيد مي كنند ..بديهي است كه هر درختي كه رعنا ترو بلند تر  و تنومند تر باشد در اين جنگ و كشمكش پيروز مي شود.... ديدگاه درخت در مورد پرندگان به مانند پادشاهي مي ماند كه به دنبال رعيت براي خودش است مي توان براي مثال پادشاه را در داستان شازده كوچولو(اثر آنتوان دوسن تگزويه ري كه شادروان شاملو آن را ترجمه كرده است) كه در آنجا تنها تصويري تك بعدي از يك پادشاه به عنوان بت ترسيم شده بود حال آنكه در اين داستان سعي بر اين بود كه گفته شود بت ها و متكبرين هم از عواطف بر خوردار هستند و يا حتي شاعرانه قطره هاي باران را ببينند ولي به سبك ديگر با بنيان و پاياني ديگر  ... در اين جا هم متكبر به مانند متكبران ديگر خودش را سمبلي به سمت نور و شخص كاملا انقلابي مي انگارد خلاصه كلام اينكه تلاش شهوت وار يك درخت براي تصاحب بيشتر زندگي و نور به مانند جنگ انسانها براي تصاحب قدرت و ثروت و ساير عناصر مادي است كه رنگي از عالم معنا نبرده است ...  در ضمن این تنها نوعی نگاه به مسثله است ... و نظر اول و آخر نیست ... شما هم می توانین از دیگاه خود داستانک قبلی رو نقد کنین

محمد حسين خوش بيان

 

jiliz

+ نوشته شده در 84/09/15ساعت 0:39 توسط حسين خوش بيان |