تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - و توحيد را با تبر نوشتند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درد شروع شده بود .... هيچ فكر نمي كرد به اين زودي ... در اين فصل و در اين تلاطم درد او را اين چنين فرا گيرد ....  درد از او نبود ولي بر او بود و او جز پذيرشش چاره اي نداشت ... به قامت رعنايش چشم دوخت ...ابهت چهرش را در آبگينه ها مي ديد وا افسوسا كه قامتش كه قيامي بر سياهي بود دليلي بر شروع درد بود ... كمرش از زور درد بي حس شده بود و قامتش هنوز ايستاده .... همه او راترك گفته بودند ... نفهميد كه چرا هيچ وقت هم قطارانش با او نيستند ... هميشه تنها بود ... شايد همين تنهايي بود كه تنها با حيوانات خو مي گرفت ... چشم هايش را بست ... چه زيبا .... و چه زيبا تر اينكه همه را با آغوش باز قبول كني ..... و زيبا تر آنكه لبخند استقبال و بدرقه ي همه باشد ....

 

پرنده ها را دوست داشت چون هميشه پرواز مي كردنند و وقتي پيشت مي نشستند ديگر حرفي از اولي نمي زنند ... انگار كه هيچ نپريده اند ...مي دانست .. او مي دانست كه هيچ پرنده اي معناي پرواز را نمي داند .. چون از كودكي پرواز را داشته اند ....او مي دانست كه پرنده ها  وقتي بدانند كه تو دوستشان داري سري به آغوشت خو مي گيرند ... غذايت را مي خورند .. برايت آواز مي خوانند ... حتا حاضرند در كنار تو زندگي كنند ...  وا افسوسا كه تنها هستي و اگر بروي ... و تنهايشان بگذاري هيچ از تو ياد نكنند ...

آسمان در آن هنگامه كه هميشه مي باريد تا ريكي را با قطره هاي پاك هديه مي كرد ويا شايد قطره ها را با تاريكي ..... نمي دانم شايد در خفا و تاريكي ها بايد شست و پاك شد و پاك گردانيد .... براستي كه چه زيبا بود وقتي كه در زير باران به آواي باران در آنگاه كه قطره ها  تو را مي شويند گوش مي دادم ....

.............

درد بيشتر شده بود ... و كمرش از التهاب بر آمده ...

 

لبخند زد ... لبخندي به مانند هميشه ....

 

تصميم به آمدن نداشت .. حال كه پايان راه است باز هم تصميم به رفتن نداشت .. هر چه بود ...اجبار بود ... چنبره ي   دنياي اطرافش بر بند بند وجودش چنان بود كه يا بايست در اين لجن مال بماند هميشه باشد و  هيچ وقت به تعالي نرسد ... يا اوج بگيرد و پرواز به سمت تعالي كه پايانش همين درد بود .. دردي كه تا حال هيچ تجربه اي از آن نداشت ... گويند كه پايانش نيستي است  ...

.......

گفت .. يك عمر به سمت نور اوج گرفتم يك عمر انقلاب از تاريك ترين تاريكي ها به سمت روشن ترين روشني ها ... يك عمر خيزش به سمت نور .... به سمت توحيد .. ...

.......

مرگ در اين راه حكم شهادت را داشت ..... اين را گفت و مُرد .....

 

 

+ نوشته شده در 84/09/11ساعت 12:10 توسط حسين خوش بيان |