چشم چشم دو ابرو ...دماغ و دهن يه گردو ....
چشمان دختر ك به بيرون از پنجره دوخته شده بود و پي در در پي چيزي را دنبال مي كرد ... زمزمه ي شعري بر لب داشت .... مي خواند :
چشم چشم دو ابرو ...دماغ و دهن يه گردو .... .
چشمي ديگر به صورت معصوم دخترك خيره گشته بود ... انگار كه چشم ها نبايد يك لحظه هم دخترك را ترك مي گفتند .... چشم ها .... حرف از بغضي مي زدند كه پيش از اين بر گلو آويخته شده بود ...
.....
اتوبوس شلوغ بود ... و شلوغ تر چشمي بود كه با ولع اي خاص به سمت دخترك روانه گشته بود ...
....
دخترك بر پنجره (( ها )) ميكرد و اشكالي مي كشيد كه مي خنديدند ....
....
مرد به ساعتش نگاه كرد ... صبح بود ... و سرماي هوا قرمزي گونه هاي دخترك را بيشتر كرده بود ... مرد صورت دخترك را نوازش كرد و لبخند جاني تازه به لبانش بخشيد ... مرد با تمام استواريش كنار دخترك شكسته بود ... گفت : باز برايم بخوان و دخترك شعري نو را شروع كرد ... :
يه توپ دارم قلقليه سرخ و سفيد و آبيه مي زنم زمين هوا ميره نمي دوني تا كجا ميره من اين توپ رو نداشتم مشقهام رو خوب نوشتم بابام بهم عيدي داد يه توپ قلقلي داد ...
....
لبخند مرد دو چندان شد ... باز به ساعتش چشم دوخت ... سنگيني ثانيه ها بر شانه هايش سخت بود ... نگران بود .. از ثانيه ها يي كه درگذشت زمان را جشن مي گرفتند ....
..
مرد دخترك را در آغوش گرفت ...او را آرام بوسيد وگفت دوستت دارم ... دخترك گفت بابايي منم دوستت دارم ... مرد مدتي چند در آغوش دخترك آرام گرفت ... پرسيد ... پيش من مي ماني ... دخترك گفت به مامان قول دادم زود برگردم ...
.....
آخر هفته بود و دانستم كه چشمان حسرت چه چيز را در يك چيز جستجو مي كردند ... كه تنها يك روز مي توانند ببينند ش ....
