داشت از قافله جا مي موند .هنوز خيلي كوچك بود فشار محيط رو روي تمام وجودش حس مي كرد .. هيكل ظريفي داشت با قلبي از شيشه كه به راحتي مي شد اعماق وجودش رو ببيني ... هم شكلهايش داشتن مي رفتن ... اول نفهميد به كجا ؟ ... بعدش يه نور ديد يه نور خيلي خيلي بزرگ كه جلوي راهش بود ... و تمام آسمونه جلوشو پر كرده بود وقتي به جلوش نگاه مي كرد فقط نور ميديد فقط همين ... محو تماشاي اين نور شده بود عاشق و دلباخته نور لبخند شيريني زد و گفت : يعني اونجا كه نورهست چه جور جاييه !؟
نمي دونست چرا خودش توي اين ظلمت اسيره پس كي ميشه اون هم مثله هم شكلهايش برود به سمت نور... فقط بايد مي رفت به سمتش همين !
دست و پا مي زد هميشه پاش به يه چيزي اين پايين گير بود .... توي اين همه تاريكي و لجن ناله كنان مي خواست فرار كنه ولي جامعه دور و برش اونقدر كثيف بود كه هر حركتي كه مي كرد هيكل شفاف و بي ريا ش مي چسبيد به تعفن دو رو برش ...
نا اميد نمي شد وقتي تلائلو جلوي پا ش رو ميدي مصمم ميشد و بيشتر تلاش مي كرد كه از اين منجلاب نيستي ها كمي اوج بگيره و بره به سمته هستي اونجا كه همه حرف از نور مي زنن و از ظلمت خبري نيست...
چشمهايش بيشتر باز شده بود ..تعجب مي كرد كه چرا ديگرون به جلويشان نگاه نمي كنن ؟ چرا توي اين ظلمت بودن رو ترجيح دادن به روشنايي اون بالا ...؟ يعني واقعا ارزش نور اين قدر كمه ؟
ديگه داشت كم كم خودشو آزاد مي كرد لجن ها كمتر پوستش رو گاز مي گرفتن ...
آزاد شد ... با دلهره ي هر چه تموم تر حركت كرد به سمت اوج به سمت جلو به سمت آزادي و به سمت .. نور .!
لبخند شيرني زد ...
هر چه از سياهي دور و برش دور ميشد جامعه دور رو برش رو سپيد تر ميديد ....احساس بزرگي ميكرد و واقعا بزرگ شده بود .. آخه اينها به نور نزديك تر بودن تا او ظلمت پايين بايد هم اينها سفيد باشن ولي هنوز تا نور خيلي راه مونده بود
آره ! هر چيزي كه به نور نزديك تر بشه شفاف تر هم ميشه .. با خودش فكر كرد: من كه در اعماق ظلمت و تاريكي بودم چطور اين قدر شفاف موندم ؟ چطوري به راحتي ذره اي نور رو بي ريا از خودم عبور ميدم تا بقيه هم استفاده كنن .. چطور مني كه از اجتماع لجن اومدم اين قدر صاف هستم؟ ...
هر چه زمان مي گذشت و به نور نزديكتر ميشد بزرگتر و بزرگتر ميشد از اينكه حالا كه بزرگ شده ديگه به چشم مياد احساس خوبي داشت چون اونقدربزرگ شده بود كه راحتي براي هر كس قابل تشخيص بود . ... احساس وجود مي كرد اون پايين اونقدر ديگرون لهش مي كردن و بهش فشار مي آوردن كه انگار بود و نبودش يكيه !!! .. اون پايين همه بهش چسبيده بودن خواه يا نا خواه همه اون رو جزيي از خودشون كرده بودن ولي انجا نه اينجا فقط براي خودش بود و خودش
محيط دور و برش مثل خودش بود سپيد و شفاف هر چي هم كه راهش رو ادامه ميداد سپيد تر هم ميشد ..
لبخند شيريني زد ...
رسيد به سطح آب ! نور رو پيدا نكرد !! بالا سرش رو نگاه كرد خورشيد رو ديد خواست بپره .... ديد نمي تونه.... فهميد كه اينجا آخره خطه ! ..... ديد هنوز تا نور خيلي راه مونده ... به پايين پايش نگاه كرد ... ديد همه چي سياهه تازه فهميد كه چرا اون پاييني ها نمي خوان بيان رو سطح آب چون سطح آب آخر خطه ! و هنوز به نور خيلي راه مونده و تو نمي توني بهش برسي ...
لبخند تلخي زد ...
تركيد .....و مرد ..
آخه اون فقط يه حباب بود !!!
راستي كه حباب ها ... واقعا فرشته هستند ...
. 