نتيجه ي نظر سنجي به صورت زير شد :
۱.گناه كار معصوم .... ۲. شميم كاهگل ... ۳. زيباي تنها .... ۴ . ديدم و نوشتم ...۵. انتظار عشق ...۶. خاطرات كلثوم ننه
نظر سنجي جديد در وبلاگ شروع شده اگر در اين نظر سنجي هم شركت كنين ممنون ميشم ...
در ضمن داستانك ))يكي قطره باران ز ابري چكيد رو برخي از دوستان نتونستن دانلود كنن براي همين اينجا باز ميارمش اميد وارم خوشتون بياد ....
.......................................................................
اين داستان نقديست كوچك بر احوا لات امروزه ي جامعه كه با زبان جانبخشي به يك قطره ي باران و به صورن طنز بيان شده است .
×××××
يكي قطره باران ز ابري چكيد ...
اون اول ها يادم نيست كه چه قدر بوديم شايد صد هزار تا يا يك ميليون فقط مي دونم كه هر جا روكه نگاه مي كردم يه قطره ي بود و همه داشتيم توي هم لول مي زديم و مي چرخيديم و مي رفتيم پايين...! معمولاً قطره ها گله اي حركت مي كردند هر گله هم براي خودش يه چوپان داشت كه طبق روال مسن ترين قطرها مي شد چوپان ! يادم مي ياد كه چند تا از گله ها چوپاناشون از عصر دايناسور ها آمده بودن طفلكي ها مي خواستن بخار شن كه ناگهان يخ زدن و شدن جزئي از وجود يك كوه يخ ! واسه همين به قولي ميشه گفت يك خورجين قطره هاي فسيلي بين ما بود كه البته همشون هم چوپان شده بودند!.
چوپان ما هم كه يه حاج قطره بود! سنّ زيادي نداشت ولي چون حاجي شده بود ، رو پارتي بازي چوپانش كرده بودن ! من كه نمي دونم ولي مي گفتن كه به ناودون طلاي خونه ي خدا دست كشيده و دستمال ، دستمال ، افتاده توي حجر اسماعيل و بعد از اينكه چسپان چسپان به پاي يه حاجي ، يه طواف مفت دَشْت كرده بوده ، بخار شده اومده اينجا و في الفور به سمت چوپاني نايل گشته ..!
حاج قطره قصه ما داشت پسرها و دخترها رو از هم جدا مي كرد !. هي بهش مي گفتيم آخه حاجي جون! قطره، پسرو دخترش كجا بود، قطره كه اين جور چيزا رو نداره، تو كتش نمي رفت كه نميرفت ! فقط مي گفت استغفرا... چشما تو درويش كن پسر ! آتش جهنم رو خريدار نباش !من هم ميگفتم خب مگه چي ميشه؟ اول و آخرش بخار مي شم ديگه... چه فرقي داره .؟!
از سه پيچ كردن به حاجي خسته شده بودم ولش كردم رفتم سراغ آمارِ قطره هاي ديگه ... البته اينو اول بگم كه اون بالا مامانو خاله همديگر و ديده بودن و شروع كرده بودن به خوش و بش و حرفهاي خاله زنكي! و هر وقت هم كه زمين مي خواست فضولي كنه ، يه زِرْتي آسمون قلمبه مي فرستادن و هي كِروكِر ميخنديدن...! ما هم با خودمون مي گفتيم مامان و خاله اين قدر بي تربيت بودن و نمي دونستيم!؟
في الجمله اين دو تا خواهر كذايي هر وقت چشمشون به چشم هم مي افتاد دست گروه گروه از ما قطره هاي تني و نا تني ! رو ول مي كردن و همديگر رو چنان بغل مي كردن كه فشار هوا يه هو سر به فلك مي زد و مي رفت بالا و اين هواي مادر مرده هم به پرهيز كردن مي افتاد و نمك و ساير غذاهاي خوشمزه رو از ليست رژيم غذا ايش حذف مي كرد تا فشارش بياد پايين ! . گفتم قطره هاي ناتني آخه مي دونين ما هممون يه مادر داريم و هـــزار تا پدر !! استغفرا.. چي شد؟ چشم حاجي دور!.. پس بذارين جاي ماما نو بابا رو با هم عوض كنيم كه اشكال شرعي نداشته باشه !! خب مي گفتم ما هممون يه پدر داريم و هزار تا مادر ...! از رود خونه و حوض آب واستخر و ناودون يه خونه و غير و ذلك گرفته تا خيو سگ ماده محلّه ي هارلن آمريكا ! ( آمريكا چيه؟؟ بي خودي متن رو سياسيش نكن! ) بي خيال اين جمله آخر و خودتون قلم بگيرين كه خودتون بهتر مي دونين توي اين زمينه دكترا دارين ...
رفتم تو نخ همسفرام ... بغل دستي من يه قطره ي اشكِ تيتيش ماماني بود كه حال آدمو بهم مي زد هي از غم و ماتم و گاهي اوقات هم شادي يه آدم فلك زده ي بدبخت و بيچاره دم مي زد و همش حساب 3333 كميته امداد رو به اين و اون مي داد ، بيچاره جو زده شده بوده و جاي اينكه يه چيكه آب شه و بره توي گلوي اون بدبخت تا حد اقل گلويش تازه شود، بنياد خيريه راه انداخته بود ! اينجاست كه مي گن آدم بايد زمان آگاه باشه و بدونه كه از كجا بايد شروع كنه! آهان! راستي ما قطره ايم و قطره كه اين چيزا حاليش نيست! خب مي گفتم قطره قصّه ي ما خيلي لوس و ماماني بود و البتّه خيلي هم حسّــا س و نازك نارنجي ! هميشه هم افسوس مي خورد كه چرا اشك شوق نبوده ! آرزو ش هم اين بود كه يه اشك شمع شه!!! به هر حال اون قد لوس و ماماني بود كه حال همه رو به هم مي زد حاجي هم كه همش نازشو مي كشيد هي چك تراولاشو به رخ بقيه مي كشيد و مي گفت طفلك معصوم ... ! طفلك معصوم !!
تو بين گله ما يه گروه تخصي هم بود كه خيلي باهاشون حال مي كردم ... بزن و برقصشون تقريبا هميشه به پا بود منم بِگي نِگي باهاشون دم مي گرفتم و قاطي مي شدم... اونا مثل خودم حرّاف بودن و چرت و پرت بلغور مي كردن يه لحظه فكشون از حركت باز نمي ايستاد ؛ حاجي هم همش چش غرّه بهشون مي رفت هي گير الكي مي داد كه بچه جون شش ماه ديگه محرّمه ! اين كارها كراهت داره ...! ما هم هي مي گفتيم حاجي جون! كو حالا تا شش ماه ديگه ..؟ بازم فقط مي گفت استغفرا... ! ما هم دوباره از اول شروع ميكرديم . بيشتر آ هنگ بارون بارونه ويگن رو مي خونديم يه بار جاز يه بار رپ يه بار متال ... بستگي به اوضاع و احوال داشت كه چي بخونيم يه بار گفتم بيايين شعر قطره بارون سعدي رو بخونيم ! چپ چپ نگاهم مي كردن و گفتن : برو بابا داهاتي !!! .
بعد از يه مدت كه تو نخ اين گروه بودم و ايضاَ با هاشون خيلي پسر خاله شده بودم ! حالم ازشون با اون آهنگ هاي مبتذلشون!! بهم خورد ! آخه فهميدم كه اين گروه كذايي قبلا رنگشون زرد بوده و ماحَصَل آدم شري بوده كه داشته گوشه ي ديوار قضاي حاجت مي كرده ديگه دم خورشون نشدم. ( بَسّه ديگه نزديك بود بالا بيارم !) حتّي تصّور اينكه اين گروه قبلا بوي آمونياك مي دادن و بعضاً روي صورتها شون كف پوشيده شده بوده وحشتناك بود و حالم آدم رو بهم ميزد واسه همين سعي كردم كه از اين قطره هاي بسيار طهور! و ايضاً با حال ! فاصله بگيرم ..!
تو گله ي ما جز اين گروه معلوم الحال يه كرور قطره هاي آمازوني بود كه بيشترشون هنوز به زمين نرسيده بودن بخار مي شدن دوباره مي پريدن بغل مامان جون! يعني همون باباجون !! ؛ از همه كوچولو تر بودن و هميشه هي نغ ميزدن و تك تكشون هم مي گفتن من مامانمو مي خوام من بابامو مي خوام !!! من اينو نميخوام من اونو نمي خوام!... به جز اينا يه مَن قطره هاي حوض يه خونه هم بود و يه فرسنگ هم قطره هاي دريا كه خودِ من هم جزئشون بودم ... .
گله خودمون چيز ديگه اي نداشت منِ فضول هم بند كردم ببينم كه گله هاي ديگه چيا دارن .. تو همين سرك كشيدنا ديدم يه گله اي رو دارن به طرز محرمانه و عجيبي اسكورت مي كنن و مي برن پايين ... واقعاً عجيب بود يه گروه باديگار ويژه داشتن كه اگه نزديك مي شدي با يك ضربه به ده تا قطره ي ديگه تبديلت مي كردن .! اون اول ها فكر مي كردم كه اينها قطره هاي بخار شده ي يه شاهزاده يا يه شاه هستن يا شايدم ريس جمهوري ، نخست وزيري چيزي خلاصه يه چيزي تو همون مايه ها؛ شايد قطره هاي چشمشون بودن شايد قطره هاي دماغشون و يا شايد قطره هاي پس مانده ي بدنشون !! ( منظورم عرق تنشون بود نه چيز ديگه! ) به هر حال پاپيچ و آويزون شدم تا بيبنم رازشون چيه ؟ .... خوب كه گوشها مو تيز كردم ديدم دو تا چوپان دارن به هم مي گن كه اونا از بين قطره ها طرد شدن و از جمعيت قطره ها كلاً اخراج شدن يا به قول معروف ديپورت شدن ! واسه اينكه با سرب و گوگرد و اضافات هوا چشم حاجي دور رابطهي نا مشروع داشتن !!! واي واي واي واي استغفرا... واسه همين بود تو بين قطره ها به قطره هاي ايدزي معروف بودن ! البته آدما بهشون مي گفتن اسيدي ولي خب هر چي بود واقعا بلاي عجيبي بود ... قبلاً وصف الحالشون رو شنيده بودم ولي تا حالا نديده بودم. البته بايد هم طرد مي شدن چون همه ي قطره ها پاك و طيّب و طاهر بودن يعني همه ي ما قطره ها حالا از هر كجا كه بوديم حلال زاده بوديم !! حتي همون گروه زرد ماضي !!! ولي اينا نه! نبودن با خودم فكر كردم كه نكنه يه وقت منم نتونم جلو بند شلوارم رو نگه دارم و اون طوري بشم و دامن خودم و نسل هاي بعد از خودمو لكه دار كنم!؟ واقعاً تصوّرش هم وحشتناك بود رنگ اون قطره هاي پس مانده رو مي شد از لاي گروه اسكورت ديد يكي شون سبز يكي سياه، يكي بوي تهوع مي داد و ...! ياد برو بچ گروه خودمون افتادم اونا كه قبلا زرد بودن و قبلاً بوي عطر آمونياك ميدادن ! جفت اين دو تا گروه ، حال آدمو به هم مي زدن ولي خدا رو شكر كردم كه اينها همقطاران منن نه اونها ...!
ديگه داشتيم به زمين نزديك مي شديم از اون بالا رفتم ببينم گله ها يكي يكي كجا مي افتن يه گله كه صاف تخليه شد رو بام و ناودون يه خونه... يادش به خير چند ماه پيش من هم يه جايي مثل همون جا افتادم... يه گروه ديگه كله پا شد تو يه مزرعه يكي ديگه هم تو يه رود خونه ... از اين بالا هم مي شد صداي آخ گفتنشون رو شنيد هي مي گفتن چيك!، چيك! كه معنيش به زبون آدما ميشه آخ سرم، آخ كمرم ، آخ....! بعد از اين آخ گفتن ها مي فهميدن كه دارن كم كم به هم مي پيوندند و ميشن يكي... و مي گفتن تو هم بيا من و تو ميشيم ما !
تو همين حال واحوال بودم كه ديدم گروه زرد ماضي رقص و آوازشون رو بيشتر كردن و هي ايولا ايولا مي گفتن و همديگر و بغل مي كردن تبريك مي گفتن بعضي هاشون از خوشحالي اشك شوق مي ريختن و بعضي هاشون شعرِ(( هر كسي دور ماند از اصل خويش )) رو مي خوندن ، نفهميدم چرا اين جوري مي كنن؟ يا چرا اون شعرو مي خونن بعد كه خوب دقت كردم ديدم كه گله ي ما داره مي افته تو چاه فاضلاب ...!!!!
××××