- (( همه چي رو بريز به هم .. داغون كن .. بزن حال همه رو بگير .. آخه احمق به چه قيمتي؟؟ مي دوني بعد از امشب تقريبا ديگه راه برگشتي نيست؟ چي مي خواي بگي .... تصميم خودت رو بگير .. گوش كن .. مرگ يه بار شيون هم يه بار .. آخه ديونه تاحالا چه كسي رو ديدي كه دولا دولا شتر سواري كنه ؟ .. هان ...؟ مجبوري زوركي بخندي ؟؟ اخم كن ... تو رو خدا اينها رو ببين .. الكي خوش هاي عوضي .. نصف بيشترشون فقط واسه شكم اومدن ... چتر باز هاي باقالي ... حالم از همتون به هم مي خوره .. برو جلو همه چيز رو بهش بگو .. باشه ؟؟؟؟ اصلا چرا فقط به اون بگي .. برو جلو داد بزن بذار همه بفهمن ... اول آخرش كه چي .. نه ديگه كه چي ؟؟؟ بايد بدونن كه هيچ علاقه اي به ادامه اين وضع نداري ... بايد بفهمن كه واسه تو خيلي زوده .. يعني زود نيست ؟؟ آخه كدوم خري رو ديدي كه توي اين شرايط يه همچين تصميم احمقانه اي رو بگيره ... ... ... ..
رقص و آواز رو چيكار مي خواي بكني ...؟ يعني واقعا دلت مياد شادي اين همه آدم رو به هم بزني ؟ بزار بريزن به پاشان ... شايد اين عقده ایي هاي نفهم يه ذره عقده شون باز شه ... ! ... .. ... ببين .. نه تو رو خدا ببين .. چه مجلس قشنگي برات درست كردن ... بخند . بي خيالي طي كن بابا ... اول و آخرش كه چي ؟ اين همه پل ساختي چرا می خواییش خرابش کنی ؟ .. آخه چه كسي رو تو اين مجلس مي بيني كه 100 % بد تو رو بخواد هان ؟؟؟ همه يه خوبيهايي دارن يه بدي هايي دارن .. ولي هر كس كه اينجا اومده خواسته توي شادي تو سهيم بشه ... چراغوني رو ببين ... ببين مطرب ها با چه شور رو حالي مي زنن ... ببين آخه تو رو خدا كيا دارن واسه تو مي رقصن ... اصلا تا حالا ديده بودي همچين افرادي برقصن ... عظمت مجلس رو ببين .. اينها فقط براي تو ست ... ببين واسه سلامتي تو چه شاباش هايي كه نمي كشن ... بچه هايي كه شيرجه ميرن روي زمين تا اسكناس جمع كنن ... مي بيني؟ .. يادش بخير زمانه خودت فقط سكه نصيبت ميشد گرچه با همون ها كلي چيز مي خريدي ... ))
.... ... ... .. (( براي سلا متي حاج آقا صلوا ت .. .. )) شادي براي مدتي قطع شد ... .. حاج آقا رو ببرين توي اتاق تا پذيرايي شه ...
- : خيلي ممنان بايد چند جاي ديگر هم بروم .. لطف كنيد .. بگوييد سفره كجاست ... تا خطبه خوانده شود ...
شاه دوماد پاشو كه مجردي بسه ته ! پاشو برو پيش مرغ ها !
... ... (( هميشه از شوخي هاي آقا نصرت حالم بهم مي خوره ... پاشم برم ... آخه اگه پا نشم چي ميشه ؟ ولي انگار چاره ي نيست .. همه به من زل زدند ... معلوم نيست چرا حاج آقا اين قدر زود اومد ... ))
چشم ها روانه ي من شده بودند .. همه با خنده ي وسوسه انگيزي به من نگاه مي كردند يكي گفت :
براي سلامتي شادوماد صلوات ...
((خندم گرفت كدوم سلامتي كه بعد از اين فقط مرگه كه سراغم مياد ))
چشم ها چشمم را طلب مي كردند كه هم سويشان شوم .. منم فقط به راهي كه در راهم بود مي نگريستم ... .. تصميم خودم رو گرفته بودم و بايد مي گفتم آنچه كه بايد زودتر مي گفتم .. ... نشستم كنار عروس ... حاج آقا شروع به نصيحت و نقل النكاح سنتي و ...كرده بود ريش رشيدي داشت !!!! و عبايي رشيد تر ...تبسم عجيبي در چهره اش نقش بسته بود ... چروك هاي گوشه ي چشمش بيش از پيش اين تبسم را پر رنگ تر ميكرد ... از پشت حاج آقا كودكاني را در ايوان ميديدم كه با كنجكاوي خاصي به من نگاه مي كنند در گوش هم چيز هايي زمزمه مي كردند و مي خنديدند شايد آنها به بدبختي من مي خنديدند ....
همه يك چشمشان به من بود و يك چشمشان به لبهاي حاج آقا ... نمي تونستم فشار اين همه نگاه را روي خودم تحمل كنم چشم ها يم را بردم پايين نمي خواستم ديگر كسي نگاهم كند .. سفره چه زيبا بود ... برق آيينه و شمعدان چشمانم را نوازش مي داد ..نون سنگگ كه نمي دانستم .. چه شگوني در نون و پنير و سبزي هست ... نمي دانم ... فقط مي دانم كه بد جوري هوس خوردنشان را كرده ام ... !! .. عسل جلايي خاص به سفره داده بود ... مخصوصا هنگامي كه تشعشع شمع رويش را صيقل ميداد آيينه و شمع دان را خودم انتخاب كرده بودم ... و بهتركه چشمم فقط به اين ها باز باشد ... فكر كردم .... :
(( ... اصلا شوخي نيست ... ! مي فهمي ... ! ديگه تموم شد .. همين الان بايد بگي .. مي دوني اگه سر خطبه بگي چي ميشه ؟ مي دوني كه چه شلم شوربايي به پا ميشه ..؟ مي دوني چند صد نفر كينه تو دلشون مي گيرن؟
خب بذار بگيرن مگه چي ميشه ؟زندگي خودم از همه چي مهم تره .. اگه من قرار بد بخت شم چرا بايد همه بنشينن و بدبختي من رو ببينن؟ هر چي بشه خوب بشه .. بالا تر از سياهي كه رنگي نيست .. هست ؟ ..))
چيزي توي آيينه تكان خورد ... ! تور صورتش را پوشانده بود ... چشمانش بروي قرآن دوخته شده بود ... حركات لبهايش را با تمام وجودم حس مي كردم ... سرش را كمي بالا برد اكنون مي توانستم به چشم هايش نگاه كنم چه پلكهاي زيبايي ... صورتش جلايي خاص در زير آرايش يافته بود ... هميشه اين ابروها را دوست داشتم ... بيد مجنونش مجنونم مي كرد ... پلكهايش را گشود و به من خيره شد ... لبخند از لبانش لبريز گشت .. زيبا ترين لبخندي كه تا به حال ديدم ... .لبخند زدم و محو تماشايش شدم ... ))
(( مثله اينكه دوماد زير لفظي مي خواد ... ! بگو ديگه شادوماد ... ! ))
تازه يادم افتاد كه بايد من ابتدا (( بله )) را بگوبم ...
دوباره به چشمانش خيره شدم .. و گفتم : بله ....
..................................................................................................................
اشاره :
.. چاکره تموم شا پسر ها هم هستم ... می دونم خیلی واستون سخت بود خوندن این همه ذلیلی رو !!! ولی اول و آخرش باید قبول کنین که توی این گرونی و بد بختی هیچ مردی حاضر به زن گرفتم نمیشه .. مگر اینکه کسی رو پیدا کنه که درونش مهر و محبت و گذشت و عشق رو واقعا پیدا کنه ...