تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - دانشجوی را مباشد زندگی !!!

فراخواندش آن اوستاد ضمير .... دانشجوي را ز روي بصير ... آنچنانش ز روي عتاب ، كان معصوم ، پريشان خاطر گرديدو تنبان پر آب .! ... كه:

چيست اين چنين حال و غيبت تو را ؟ مي برد نمره و شرم تو را .؟به لكنت فتاد آن زبان افليچ ؛به خجلت پاسخش داد ز بود وز هيچ ؛ .... كه شامگاهان من ، تا بوق سگ ، كار مي كنم بي درنگ همچون مشنگ! ندارد نمك اين دست و چنگ ؛ كه نماند پول به هر جنگ و رنگ ... شهريه گران  و هر چند سنگين ، به كتم يمين و آن آب جبين ؛ پر كنم حسابش را اين چنين..... ... حال گويم تورا داستاني دگر .. اين نيز شنو ...!بدادم ندانسته ز راه علم ، دل .! يكي خوش  سيما بود  و نيك خوشگل ! ببخشيد و بايد بگفت حرف را  كه : ... به ار ار چنان اوفتادم آن روز ؛ كه گاو ها آواز خواندند برايم به سوز  !!! بدادم دل در آن روزگار ؛ ديوانه شدم و خواستگار ! ... از آن وقت تا كنون چو خر !... به گل وا مانده ام تو گويي چو گاو نر ...! ز هر جا كه رفتم اجاره گران و ز هر خانه كه رفتم ز اين و آن ؛.... شنيدم صد من نصيحت ز نيك و ز بد ؛ تو گويي نيكش ز مهر بود و بدش حسد ! .... نكرده بودم ازدواج را يك سال تمام ...ونگ بچه شد به گوشم ر صرصام ! ... پو شك و شير خشك را عراقي يافتم ؛ پول جيبم را ناكافي يافتم ...!

زنم به خانه روزي عتاب كرد .. ؛ خانه را بر سرم خراب كرد ! ... كه : ... مرا پدرگفته است اين چنين: ... نوشته است در شرع و دين ... شهريه جزو مهريه است نباشد كار مرا ، كه اين ز ديرينه است !... تو را شوهر بايدش داد آن پول را ، هرچند نيرزد، قيافش صد ملول را! ... كه دختر ز خانه رفت برون ... باز گردد تن، در كفن درون ! ...  چو بالا گرفت كار اين چنان ... به گوشش زدم دست را آن چنان .... ؛ بگيريد و همي فريادي براند ... كه خواهم رفت ز آلونكت چو باد  ...

چو احوال دانشجوي شنيد آن اوستاد .. چشمش پر آب و فرياد ي عِقاب ... به لرزش فتاد و حالي گريست ! ؛ كه خواهم داد به تو نمره ي بيست !! كه ار مي شد مي دادمت نمره را دويست ! ... ... تا آخر كلاس آن اوستاد .. چشمي پر آب و چشمي  ز ، ياد ... به حال خودش ديگر نبود او ...فرو ريخته شد ز بود و نبود او ! ..

مرخص كرد دانشجوي را بگفت : نباشد تو را غيبت ؛ كه بود  نبودت را مفت !

برفت بيرون آ ن نگون بخت و بگفت با خود : كه كيست برتر و بهتر زمن خوشبخت !!؟؟؟

كه قدر ببستم خالي را اين چنين !!! نمره را پاس كردم آن چنين !!!

 ....................

پس نویس !!!

این داستانک رو با اجازه از آقای سعدی و فردوسی نوشتم .. اگه از نظر وزن اشکال داره ببخشین چون خودمو کشتم تا به وزن شاهنامه بنویسم  !!! و نثر مسجعش کنم مثل سعدی !!! به هر حال کار جیلیز جیلیز ه !

 

 

 

 

+ نوشته شده در 84/06/31ساعت 12:52 توسط حسين خوش بيان |