زمرد پيدا شده بود ....سبز تر از هميشه .... هر وقت كه چشمهايم پي گير جلالش مي شد نا خود آگاه احساس تنهايي دلم دو چندان مي شد و فشارش را در سينه ام احساس مي كردم .....
در راه عاشقاني را مي ديدم كه عريان گام بر مي داشتند با چشماني بي حيا كه مي باريدند و جاده را به آرزوي رسيدنش مي شستند ندانستم و دوست داشتم كه ندانم كه چه راز هايي پس اين ندانسته ها ... جاي دارد و چه رازهايي ....
ماه جولان مي داد و ستاره ها آواز حيات مي سرودند ... هميشه شب مي آمدم ... بهتر بود .... آرام تر ..... با شكوه تر .... و بي ريا تر .....! در اين ساعت بعد از شب هر كسي نمي آمد و هر كسي نمي رفت .... ولي همه مي آمدند ! .... يادمان اولين روزي كه از فرياد و شكايت زمانه پا به اين تربت نهاده بودم را زنده كردم ... آن موقع غريب بودم و تنها .... و اكنون غريب تر و تنها تر ...! در آن زمان تنها رفتم كه نيابم و نابود شوم..... ولي زندگاني يافتم و غوغاكردم و اكنون مي روم تا بيابم ولي نمي يابم .... نابود مي شوم .....جايم هميشه اينجا نيست ... بعضي هفته ها كه قلبم فرياد مي زد يا ابري چند بر رخسار بي آلايشش چنگ مي زند .....ولي سيد هميشه اينجا بود حتي اگر شب چهار شنبه نبود حضورش بود گر چه خودش نبود .....
ساعت از نيمه شب گذشته بود ... بازار شبستان مثل هميشه پر رونق !. ايستاده ..... در ركوع ..... در سجود ...... بعضي در عرش و بعضي در فرش!! « شراب ايّاكَ» ..... همه را مست مي كرد ....به عرش مي برد .... و بعد از سيري از سلوك عاشقان.... نيت هبوط مي كرد ....... چه اشك هايي كه فرش تحمل مي كرد ... چه بوسههايي كه به نيابتش نثار مهر مي شد .... و چه رنج شيريني تسبيح به جان مي خريد .....
نسيم خنكي مي وزيد ... مانند هر هفته ... هوا پاك و بي آلايش ... با مردمي با آلايش...! در آن روز هاي اول فكر مي كردم كه در اين قسمت از خاك زمين كساني مي آيند كه با خاك همسويند و با ماه همراز و با خورشيد غريب ! ولي همه مي آيند هر آنكس كه از شميم عشق جانش كمي برده بود ... چه خاكي ... چه آسماني! ...
انسان در اين تربت هميشه دنبال كسي است در هر جا در هر مكان در انديشه چيزي است...در فكر كسي ... هر كس كه مايل به شبستان مي شد و قصد قربتش را مي كرد و يا غربتش را ناچار مي پذيرفت ! آهي مي كشيد و مي رفت ..!
طلوع نزديك بود و شب دلهره ي عجيبي داشت ... دوباره باز در ميان انوار خورشيد محصور مي شد ! و دوباره باز محكوم به شكستن سكوت بو د .... من نيز كوله بارم را سفت كردم كه با رفتن شب بروم ...
