اگه فقط دو ماه نباشيم .. توي اين دنياي مجازي اينترنت همه همديگر و فراموش مي كنيم هر چند كه خيلي به هم نزديك شده باشيم گرچه ممكنه اون هفته هاي اول سراغ همديگر رو بگيريم ولي .. فراموش مي كنيم .. اين قانون اين زمونه است .. گرچه ارتباطات خيلي پيشرفت كرده و تونسته امكان نزديك شدن رو به انسان ها بده .. ولي با اين كارش خيلي راحت انسانها رو از هم دور كرده .. !. مي دونين ؟ يه زمونه اي بود كه ما انسانها براي ديدن يه نفر ممكن بود ماه ها انتظار بكشيم الان نه خيلي راحت مي تونيم همديگر و ببينيم .. در هر كجاي دنيا كه هستيم با هم آن لاين ! حرف بزنيم دوره كفتر هوا كردن و گفتن اي نسيم صبحگاهي برسان سلام ما را .. و غيره سر اومده... بذارين قشنگ تر بگم ... زمونه ي بود كه انسانها تشنه بار ميو مدن و با عطش پي همه چي مي رفتن و با عطش دنبال كسي مي گشتن ... اين زمونه اين طور نيست ... كي مي دونه شايد اين آخرين نوشته م باشه كه مطمئنا توي تاريخ دفن ميشه ! فقط سعي كردم توي اين مدت كه مناظره گر تاريك خونه ي جيليز بودين بتونم با داستانك هام بخشي از حرفهاي دلم رو بزنم .. اسم بلاگ جيليز بود .. يعني سوز ... سوز و گداز يه شمع ميشه جيليز و ويليز ... سوز همون جيليز .. و گداز همون ويليز ... قصدم اين بود كه به ويليز برسم .. ولي وقتي ديدم دارم اينا رو مي نويسيم ديدم كه براي گدازه شدن هنوز اول راهم .. كي مي دونه ؟ شايد هرگز به مسيرم نرسم ...
نمی دونم شاید فقط جو گیر این نوشتم شدم ...
هستيِ نيستي ...
غروب نزديك بود و جنگل توهمي مه آلود داشت ... توده ي مه در آن حال فكرم را ورق مي زد و آرام خاطره ي تلخي را بر چشمانم مي نشانْد.....
درختان آسمان را به اميد تكه ابري مي نگريستند اگر ابري نمي يافتند «برگ» مي باريدند .... و آرام مي سرودند: ... « هستي ما نيستي ماست و نيستي ما هستي ماست »
چه زيبا بود كه غرش باد درختان را مجبور به ترس مي كرد... كه از ترس به خود مي پيچيدند و مي لرزيدند و برگ هايشان را ... همه ي وجودشان را ... به لطيف ترين نسيم هامي سپارند .
ناله ها و ضجّه هاي برگها از زجري بود كه گام هايم تقديم شان مي كرد و آهنگ دل انگيزي بود كه مانند هر خزان ديگر گوشم را نوازش مي داد ... !!!
چه ظلمي را برگ ها به جان مي خريدند كه از غم دوري هرم گرما ... رنگ هميشگي وجودشان مي باخت و به گرمي مي گراييد .... دلم برايشان مي سوخت ... درختان نيز آنها را فراموش كرده بودند ... حق داشتند كه در زير قدم هايم آن طور فغان خويش را به رخ جنگل بكشند و فرياد زنان بگويند : ... « هستي ما نيستي ماست و نيستي ما هستي ماست »
تلائلو خورشيد نويد شفقي را مي داد كه با گر مي رنگ برگ ها ، بياميزد و آن گونه ي سرخ گونش را به رخ همگان بكشد ...
....به خود آمدم ... پنجه برگي را بر داشتم و باز فكر كردم ....
اي پاييز ... اي رنگين ترين فصل ... جز هستي چيزي نداري و با « مرگ » ، «زندگي» مي آفريني ! ..... اي پاييز من .... اي قشنگ ترين روياي من و اي تمام «هستي» من تو بدان كه اين تنها «هستي» ايست كه «نيستي» نيست.! .... و هرگز «نيستي» نخواهد بود ... اي كاش درختان هميشه مي باريدند و ناله هاي برگ ها هميشه كوهستان را پر مي كرد تا از پژواك فغانشان جوانه ها برويند و «هستي» كه همان «نيستي» است را به ارمغان آرند...!
اي پاييز! اي فصلي كه از بهاران بهار تري ..! تو مي داني كه چقدر دوستت دارم. گر تو نبودي بهاران را چه معنايي مي بود؟ ..... از سرخي تو ست كه سبزي جان مي گيرد ...از اوخرائيت درختان شكوفه مي كنند ...از آن رنگ سوخته ات ابر ها به تلاطم در مي آيند و از زرديت زندگي سخن مي گويد واز سوز سرمايت ، گرماست كه آتش مي زند .... از خلوت تو خلوت ها پر مي شوند و از سكوتت كه بهترين صحبت است چكاوك ها حرف خواهند زد و از « نيستي » تو ! « هستي » چشم مي گشايد ....
*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***
زمين شروع به تپيدن كرده بود و از گرماي دم عيسي اييش همه چيز جان مي گرفت ....
توده هاي برف آرام آرام غذاي خاك مي شدند و با «نيستي» اشان «هستي» مي آفريدند . ملايم شدن نسيم ها نويد صحبتي را مي داد كه بلبلان به مناظره گذارده بودند .... و حرفشان اين بود كه آري باز مي توانيم در مدح گل يار بي وفاي خويش آواز بخوانيم و عشق گرم خود را با صدايي گرم تر تقديم وجود ش كنيم ..! آري بهار آمد و با تمام «هستي» اش .. و آن «هستي» كه «نيستي» مي آفريند ...

