دست و پا یش را گم كرده بود ؛… براي اولين بار بود كه دستهايش را رها مي كردند .... دلهره ي عجيبي داشت و ترسي عجيب تر . مي خواست پر واز كند و به آغوش گرم مادرش باز گردد ولي ... نمي توانست ... نمي توانست ! تقلّا كردنش فايده نداشت تلاشش براي پايين رفتن تنها باعث مي شد كه سريعتر زمين را بهخودش نزديكتر ببيند . سرش گيج مي رفت گاهي به دور خودش مي چرخيد گاهي هم به دور ديگران ! تنها مي گفت : نه مادر نه .
هيچ وقت نفهميد كه چرا مادرش اين گونه رهايش كرد .. شوكه شده بود هنوز تنش هرم آغوش مادرش را داشت و چه لذتي مي كشيد وقتي در آن آغوش بود ... و چه دير طعم اين لذت را فهميده بود ... نمي دانست چه بايد بگويد يا به چه بيانديشد .... در مانده بود از همه چيز ... روزي در آغوش مادرش و جزئي از وجود مادرش بود و الان چه بي رحمانه مادرش تنهايش گذاشته بود . نمي دانست ... نمي دانست چرا؟ .. زمين به سرعت به او نزديك مي شد و باد نيز محكم تر صورتش را خراش مي داد ... دلهره ي عجيبي داشت ... دلهره اي كه قبل از اين هم بود نمي دانست چه خواهد شد .. هر چه مي گذشت پريشان تر از قبل مي شد . و آهش از گذشته اش بيشتر مي شد...
لحظه اي به اطراف چشم دوخت؛ديد هزاران تن مانند اويند آنها نيز سر خورده از مادر و پريشان ... حال آنها هم بهتر از او نبود ... ديگر نمي توانست تحمل كند چشمهايش را بست .... اشك از چشمانش سرازير شده بود نمي دانست كه اشك هايش از بوسه ي باد بر چشمانش است يا از آن غم سنگينی كه چند لحظه ي پيش به گلويش دخيل بسته بود .... چشم هايش را محكم تر بست .....
چشم به گذشته دوخت ... واي .. خداي من چه قدر زيبا بودند ... همه با هم ... آرام آرام ... ارغنون گونه ... همه با هم ... پر مي كشيدند و چه لذتي كه در آن اوج .... همسان كبوتران آواز را خواندن! ... خودش را رها كرد ... نمي افتاد .... هميشه كسي دستش را مي گرفت ... و با لبخندي گرم در آغوشش مي كشيد ... آن روزها كه دست در دستان مادر... جهان را فتح مي كرد و اكنون همان دستها ، دستش را رها كرده بودند ...
آه كشيد و به زمين چشم دوخت .. زمين سريعتر به سمتش مي آمد با خود گفت : چرا اين قدر تنها باشم ؟ چرا رانده شده ام ؟ چرا پيش ازاين در پناه مهر ، بودم ؟ و چيست جرمم؟ ...
ناله ش به حق بود پيش ازاين پدرش نيز تركش گفته بود و از او دور شده بود و حال مادرش او را رها كرده است ! يادش آمد يك روز آفتابي بود و خورشيد با هيبتي كامل ... قدرتش را به رخ مي كشيد و چه تلخ بود كه پدرش با لبخندي تلخ تر او را رها مي كرد و دور مي شد و مي رفت..! در آن زمان مادرش او را يافت و تولدي دوباره جانش را سيقل داد...
و اكنون چه؟ اين بار مادرش رها يش كرده بود، چرا ؟ و چرا ؟ نمي دانست .!
باز به زمين نگاه كرد و با بغض فرياد كشيد: « تو ديگر چه مي خواهي؟ چرا به سمت من مي آيي؟ مگر غربتم را نمي بيني؟ مگر هميشه هم راز و هم زبان من نبودي؟ مگر هنگامه بازي ام لبخندت را ب نثارم نمي كردي ؟ حال چرا اين گونه با ولع به سمتم مي آيي ؟؟ » زمين خاموش بود مانند هميشه ... و تنها نگاهش مي كرد مانند هميشه .
نگاه زمين آزارش مي داد …سعي كرد خود را به هم قطارانش برساند...ولي فايده يي نداشت... شدت باد زياد تر مي شد و سرعت زمين نيز هم ....
ناگهان زمين سيلي محكمي به صورتش زد سرش گيج رفت و رنگ چشمانش به سياهي شبيه شد ندانست به كدامين جرم مجازاتش مي كنند ؛ آهي كشيد از شدت ضربه به روي زمين غلتيد... ناله كنان سعي كرد چشمانش را باز كند .... در همان حال لبخندي گران بر لب آورد ... ديد به همقطارانش و همسالانش رسيده است ؛ ... همه با هم پيش به سوي مقصدي شيرين گام بر مي داشتند ... گوش هايش را تيز كرد ...صداي آشنايي به گوشش رسيد اين صداي پدرش بود، كه به فرزندانش خوش آمد مي گفت ..
آرام آرام در آغوش پدرشان جاي گرفتن و همه با هم قسمتي از امواج اقيانوس بي كران هستي را رنگ كردن...