اولين روزي كه آ فتاب چشما نش به روي ا وشعله يافته بود در نظرش متبلور گشت....
رعنا و خوش سيما و با وقاري بي همتا ....
يك لحظه دوست نداشت نگاهش را از ا و بردارد هميشه آرزو مي كرد او نيز به او نگاه كند و نگاهش در نگاه ا و گره بخورَد......
هست و نيستش ا و بود...... 3 ماه انتظار كشيده بود..... به ياد 3 ماه پيش ا فتا د كه ناگهان ديگر ند يده بو د ش د لهره داشت .... ولي مي دانست كه 3 ماه د يگر باز ا و را خواهد ديد....
امروز بهترين روز زند گي ا ش بود .... بالا خره همه چي تمام مي شد .... بالا خره مي خواست از تپش قلبي كه گرفته بود برا يش حرف بزند .... بالاخره مي خواست آه د لش را برايش زمزمه كند...
چه حرفهايي در خيا ل به ا و زده بود و چه حرف ها يي ......... چه راز ها يي را كه با تصورا و آشكار كرده بود و چه راز ها يي ......... يا د شب ها يي افتا د كه با يا د ش گريه مي كرد ....يا د راز و نياز هايي كه از خدا ا و را طلب مي كرد .... نمي دا نست كه چرا هميشه تفاّلش براي ا و « بد » ميآمد.... سنگيني بغضِ گلويش ‚ چشما نش را تر كرده بود .... ولي با ا طمينان گفت : « ديگر همه چيز تمام مي شود! » قرار بود امروز همه چيز تمام شود و از عشقش به عشقش بگويد .....
خوش حا ل بود ......
زمان به وقت ميعا د نزد يك مي شد ... د لهره داشت ... هميشه ا ين ساعت يا د آ ور خا طرهاي شيريني بود ....خا طره همسفر بودن با ا و ..... و نگاه كرد ن در عمق وجود ا و...
بهترين لباسش را پوشيد ....... بهترين عطرش را به خودش زد.....تا مي توا نست به خودش رسيد و چه زيبا.....
با خود گفت :« بهترين روز بهترين سيما ! »
3 ماه بود كه ا نتظار ا ين لحظه را مي كشيد .. آري امروز باز هم با او هم مقصد مي شد ...تا به حال هيچ به ا و نگفته بود ...هيچ نگاهش در نگاهش گره نخورده بود و چه قد آرزوي ا ين گره را داشت .
تنها وجه اشتراكشان هم مقصد بودنشان بود همسفر بودنشان ... تا به جا يي برسند كه دانشگاه مي ناميد ند ش ...
به سمت ميعاد گاه جا نا نش حركت كرد... خندان و شا دان.
دوباره ديد ش .... قلبش محكم تر از هميشه مي تپيد .... ا و ... مثل هميشه شا دان بود و سر زنده ... حركتش را تند كرد مانند تندي قلبش ! ... تا زود تر به او برسد و حرفهاي شير ين نا گفته ا ش را برايش باز گويد.....
ناگهان آفتاب درخشا ني را در دست چپِ ا و ديد ...... ولي نه ! ... نه! .... آفتا بي در دست ا و نبود ....
تـنها انعكا س برق حلقه ي زردِ غريبي بود كه ازعمق د سـت « ا و» بر مي خواست.......
