تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - انتظار عشق

اولين روزي كه آ فتاب چشما نش به روي ا وشعله يافته بود  در نظرش متبلور گشت....

رعنا و خوش سيما و با وقاري بي همتا ....

يك لحظه دوست نداشت نگاهش را از  ا و  بردارد هميشه آرزو مي كرد او نيز به او نگاه كند و نگاهش در نگاه  ا و  گره  بخورَد......

هست و نيستش ا و  بود......  3 ماه انتظار كشيده بود..... به ياد 3 ماه پيش  ا فتا د  كه ناگهان   ديگر ند يده   بو د ش  د لهره داشت .... ولي مي دانست كه 3 ماه د يگر باز  ا و  را خواهد ديد....

امروز بهترين روز زند گي ا ش  بود .... بالا خره همه چي تمام مي شد .... بالا خره مي خواست از تپش قلبي كه گرفته بود برا يش حرف بزند .... بالاخره مي خواست آه  د لش را برايش زمزمه كند...

چه حرفهايي در خيا ل به ا و زده بود  و چه حرف ها يي ......... چه راز ها يي را كه با تصورا و آشكار كرده بود و چه راز ها يي ......... يا د شب ها يي افتا د كه با يا د ش گريه مي كرد ....يا د راز و نياز هايي كه از خدا ا و را طلب مي كرد ....  نمي دا نست كه چرا هميشه تفاّلش براي ا و  « بد » مي‌آمد.... سنگيني  بغضِ گلويش ‚ چشما نش را تر كرده بود .... ولي  با ا طمينان گفت : « ديگر همه چيز تمام مي شود! » قرار بود امروز همه چيز تمام شود و از عشقش به عشقش بگويد .....

خوش حا ل بود ......

 زمان به وقت ميعا د نزد يك مي شد ... د لهره داشت ... هميشه ا ين ساعت يا د آ ور خا طرهاي شيريني بود ....خا طره همسفر بودن با ا و ..... و  نگاه كرد ن در عمق وجود ا و...

بهترين لباسش را پوشيد ....... بهترين عطرش را به خودش زد.....تا مي توا نست به خودش رسيد و چه زيبا.....

با خود گفت :« بهترين روز بهترين سيما ! »

3 ماه بود كه ا نتظار ا ين لحظه را مي كشيد .. آري امروز باز هم با  او هم مقصد مي شد ...تا به حال هيچ  به ا و نگفته بود ...هيچ نگاهش در نگاهش گره نخورده بود و چه قد آرزوي ا ين گره را داشت .

تنها وجه اشتراكشان هم مقصد بودنشان بود همسفر بودنشان  ...  تا به جا يي برسند كه دانشگاه مي ناميد ند ش ...

به سمت ميعاد گاه جا نا نش حركت كرد... خندان و شا دان.

دوباره ديد ش .... قلبش محكم تر از هميشه مي تپيد ....  ا و  ...  مثل هميشه شا دان بود و سر زنده ... حركتش را تند كرد مانند تندي قلبش ! ... تا زود تر به او برسد و حرفهاي شير ين نا  گفته ا ش را برايش باز گويد.....

ناگهان آفتاب درخشا ني را در دست چپِ   ا و   ديد ...... ولي نه ! ...  نه! .... آفتا بي در  دست  ا و  نبود  ....

تـنها انعكا س برق حلقه ي  زردِ غريبي بود كه ازعمق د سـت « ا و»  بر مي خواست.......

 

 

 

+ نوشته شده در 84/05/25ساعت 14:16 توسط حسين خوش بيان |