تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - دیدم و نوشتم ..

هميشه باخودم هستم و غرق در افكارم ،  در بيرون از خانه  به آسمان نگاه مي كنم يا به زمين  و بازغوطه ور در افكارم  .. كمتر به اطراف و اشخاص ديگر چشم مي دوزم ... يكبار به خودم گفتم نيك به اطرافت نظر كن و ببين و بنويس و من نوشتم همان طور كه ديدم  ... :

....

دخترکي را ديدم خوش اندام و زيبا روي كه خويشتنش را به مزايده گذارده بود  .... و چشم هايي كه در آن ميدان  قيمت تعيين مي كرد  ... دختركي را ديدم كه با لباسی که اندامش را برجسته تر می کرد و چشمهایی را روشن تر !!! دختركي را ديدم كه لبخندش را به  ثمن بخس  مي فروخت  !  ....دخترك به خود مي باليد و غرق در غرور .. با افتخار مي گذشت .. ندانستم به كجا  .. به گمانم او نيز ندانست !

........

كودكي را ديدم سيه چرده و آشفته روي و ناشسته موي ... انگشتانش سياه . عرقش بر جبين ... و لبخندش بر لب !  كوله اي پاره  در كنارش بود و كوله باري از مردانگي در وجودش...به كفش هايم چشم دوخت .. ارام گفت : اقا نمي خواهيد كفشهايتان را تميز كنم ..؟  ..  .. لبخند تلخي زدم و آرام امرش را اجابت كردم ! .. چه با دقت مسئوليتش را به پايان رساند و چه مسئوليتي ...  در پايان بيش از اجرتش دادم ... باز گرداند و گفت روزي من در همان مقدار است كه هست نه بيشتر ! .. و اين حسرت بود كه قلب مرا آتش زد ... !

.....

پيرمردي را ديدم ملول با كوله باري از خطوط پيشاني  و عصايي به استواري زمان ...و قدمي سبك تر از باد كه همه حرف از گذشتن مي زدند .... ..  بي هدف جاده اي را در پارك دنبال مي كرد ... بي دليل مي خنديد به آخر ماه و هزينه اي سنگين و جيبي خالي و دلي پر ... !

......

خانمي را ديدم چادر پوش كه با احتياط قدم هايش را استوار مي كرد  ... با چشماني  بر زمين عجين يافته با قلبي پر ز ايمان شايد هم تنها پر ز  اسلام !   با رويي نگران ... و ترسي دوچندان ...  نكند در ميان خطوط نگاه ها محصور شود  .. و او با شجاعت گام بر مي داشت .!

.....

جواني را ديدم.... پر شور و با ادعا كه با غرور قدم هايش را به رخ ديگران مي كشيد و با بي تجربگي از تجربه حرف مي زد ... جواني را ديدم كه آينده ش مبهم بود و بودنش همچو نبودنش و اميدش تباه ...

.....

دانشجويي را ديدم كه مبهوت از حضور  بودن ها و نبودن ها و محصور وجود در انبوهي از بايد ها و نبايد ها .. با تابي شكل يافته از بلور و فكري در مانده از اصول و دلي ازرده از فروع ....

...

...

 به خود امدم ناگه خود را ديدم كه  ميان اين تنهاترين افراد هرگز احساس تنهايي  نكردم ....

 

 

 

+ نوشته شده در 84/05/16ساعت 17:15 توسط حسين خوش بيان |