گناه كار معصوم .....
سريع خود را به خانه رساند ... هر وقت چشمي را در اطرافش نمي ديد دوان دوان به سمت خانه اشان مي دويد ...او عاشق خانه شان بود .... رفت و در كنج اتاق نشست ....آن جا خيلي به هم ريخته بود ... و خيلي هم شلوغ ... هيچ وقت دليل وجود آجر پاره ها و خاك روبه را در خانه اشان ندانست ..... خانه غبار آلود بود ..او اين غبار را دوست داشت چون هر وقت كه اين غبار بود مي توانست گیسوان خورشيد را با دستش بگيرد و لمس كند.... او ذره ذره اي خاك خانه اش را دوست مي داشت ... بيش از حد خوشحال بود .... خيلي وقت بود كه به خانه اشان سر نزده بود ..... از زير پاره آجري برقي را ديد ...دست دراز كرد و لبخندي شيرين بر لبانش نشست ...عروسكش بود مثل هميشه غم آلود ...
سخت در آغوشش كشيد ... عروسك اوكهنه بود و شكسته ولي هنوز موقع خواب چشمانش با لبخند بسته مي شد و او را ياد آواي جادويي مادرش مي انداخت كه او را در خواب مي برد .... قول داد كه ديگر تركش نكند ... او قول داد ...
گناه كار بود و مي دانست كه گناه بزرگي كرده كه باز به خانه اشان پا نهاده ... پدرش تا وقتي كه بود او را هميشه از رفتن به خانه نهي مي كرد و مادرش هم مي خنديد و با خنده او را منع مي كرد ... نمي دانست كه چرا تنهايش گذاشته بودند ... مي گفتنند آن دو به سفري دور رفته اند ... هميشه آرزو داشت او نيز به آن سفر برود ... مي دانست كه گناه كرده است ولي هر وقت دلش براي صداي پدرش و عطر مادرش تنگ مي شد به خانه مي آمد ، چشمهايش را مي بست و تبسم والدينش را به ياد مي آورد ... هيچ وقت ندانست كه چرا او را نبرده اند... صداي گرم پدرش يار هميشگي اش بود و لالايي مادرش آرام جانش و هنوز خانه بوي زيتون مي داد ... به در چشم دوخت جاي پاي سياهي را ديد به كفش پاره اش نگاه كرد ...خنديد .... هميشه آن جاي كفش را بر روي كاغذ مي كشيد .... و هميشه كفشش خط خطي مي شد تا بتواند آن جاي كفش را بكشد ....
برادرش را مي شناخت كه هيچ وقت در خانه نبود و مي گفتند او نيز گناه كار است و به گناهش او را بردند ... عروسكش را سخت فشرد .. يادش آمد آن دو سياهي آمد و براردرش را به جرمه گناهش بردند و آن جاي كفش را به يادگار گذاشته بودند..
با خود گفت نكند من را هم مجازات كنند رو به خدا كرد و گفت:« خدايا قول مي دهم كه ديگر به خانه نيايم من را ببخش .! »
ناگهان دستاني سخت هيكل بي جانش را تكان داد ... با دلهره عروسك را بيش از بيش فشرد ... دستانش مي لرزيد .. چشمهايش را بر هم نهاد .. آري او را نيز به جرم گناهش بردند ...!!!!

+
نوشته شده در
84/05/13ساعت 23:55 توسط حسين خوش بيان
|