تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - گر گیجه !

بهش گفتم:” دوسِت دارم! ”

جا خورد... نفساش تند تند ميزد ...نمي دونست چي بايد بگه ..

گفتم مي خوام با هات ازدواج كنم....احساس كردم كه پاهاش سست شده گفتم:” بشينيم”.... نشستيم

انگار داشتم صداي قلبشو ميشنيدم....گفتم:” فردا ساعت 11 مي بينمت”، و رفتم...

نمي دونستم بايد چي كار كنم رفتم خونه  در اتاق رو بستمو فكر كردم:

”..اين چرتو پرتا چي بود كه گفتي .... ديووووووونه...حالا چه طور مي توني بهش بگي كه همش كشك بود!....هان؟... چطور مي توني بگي كه اين چند ماهه همش يه بازي بود كه از چت شروع شده....”

تو همين فكرو خيالات بودم كه تلفن زنگ زد گاماس گاماس هيكل قِناسمو تكون دادم تلفن رو   ور داشتم...

استادِ تارم بود گفت:”فردا نيم ساعت دير تر بيا ..” اطاعت امر كردمو تلفن رو گذاشتم سلاّنه سلانه رفتم وضو گرفتم ا   افكارمو تهي كردم و ... قامت بستم ...

صبح شده بود ... و من هنوز در افكارم غرق ... بخودم گفتم:”بيخيالش!مي رم همه چيزو بهش ميگم! هر چه باداباد..!تازه اون كه همچين طفه اي نيس!!”

رفتم كلاس ساعت 10 شده بود... مثه هميشه دير كردم ... استادم گله كرد  كه چرابازم  تمرين نكردم منم طبق معمول توجيه كردم...كلاس تموم شد  منم يه راست رفتم تو پارك:

((  ديدم نشسته جاي هميشگي و داره گريه مي كنه!؟... گفتم:” سلام” گفت:”سلام” گفتم:”چي شده چرا

داري گريه مي كني؟گفت:” بـبـيـن سيا ... !! من نمي تونم با تو ازدواج كنم!!!!!” ))

تو دلم يه نفس راحت كشيدم و گفتم:”آخه چرا؟”...... .

...... {}

يهو به خودم اومدم.... يه پسر ولگرد با شلوار لي كهنه روغني لبه تا زده با اون دما غ عقابيش و چشايه ملتمسش با يه كيف پاره پوره رو دوشش  با لهجه غليظ نا كجا آباد عاجزانه پرسيد:”ببخشيد آقا ساعت داري  ؟” ... با عصبانيت گفتم 11 ... و باز هم من منتظر بودم... .

ديدمش.. ديدمش ... با يه دست گل بزرگ تو دستش آروم آروم داشت نز ديك مي شد.... سريع خودمو كشيدم پايين تا منو نبينه !! آخه مثلاً ((  من بايد گل مي خريدم نه اووون!!! ))خلاصه مثه يه گربه آب نكشيده از پشت شمشادا  دولا دولا رسيدم به آب خوري گفتم:” حالا چي كار مي خواي بكني؟  هان!؟”

خيـــــــــلي ضايع بود ... بايد چي كار مي كردم مؤدبانه مي رفتم گل رو تو صورتش پرت مي كردم!....يا ميرفتم جلو خيلي عادي سلام مي دادم...يا...يا اصلاً نمي رفتم!...

داشتم قدم مي زدم وبه گير پاج مخم فكر ميكردم كه چشمم به يه گل فروشي افتاد گفتم هر چه باداباد ...

5 هزار تومن گذاشتم كفه دسته گل فروشه گفتم :”همشو رز قزمز بده فقط شاخه هاي وسطش زرد باشه” گفت:”چشم آقا”..

رفتم جلو سلام كردم گفت:”سلام” نمي دونستم بايد چي كار كنم گفتم يا گفتيـــــم بفرماييد!

خندمون گرفت و گل ها رو با هم عوض كرديم...

لبخند زد و بهم گفت:”سيا... منم تورو...

‍‍{}   .

........

«بابام اومد تو اتاق ......يعني تو اتاق بود!؟...گفت:” اَه ... تو كي مي خواي درس بخوني! بازم كه رفتي سر چرتو پرت نوشتن !امسال  هم مي خواي مشروط شي؟ ديگه پول شهريه دانشگاه تو نمي دم خودت برو كار كن !!!!.... »

(((( ولي من هنوز تو روياي خودم غرق بودم.! ))))

Hossein_KhoshBayan@yahoo.co.uk

+ نوشته شده در 84/04/14ساعت 0:36 توسط حسين خوش بيان |