برایم مهم است که بنویسم یا نه .. البته تا مدتی به دلیل امتحانات نمی نویسم ولی برایم مهم است که قلم قابل خواندن قابل فهم است یا نه ... قلمی که نقدی نداشته باشد قلم مرده است و نقد ابتدا از تفکر شروع می شود ... با شروع فصل سوم بخش اعظم داستان معنا پیدا خواهد کرد و شما به عنوان خواننده بهتر با روند داستان آشنا خواهید شد .... می توانید فصل های پیشین را به همراه فصل سوم از زیر دریافت کنین ...
لطف کنین برای ادامه ی کار در نظر سنجی شرکت کنین ....
....................................................................................................
دریافت "§§§فصل اول ...§§§" ... ۱۱۴ کیلو بايت (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين)
دریافت "§§§ فصل دوم...§§§" ... ۳۸۲ کیلو بايت (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين)
دریافت "§§§ فصل سوم...§§§" ... ۱۷۰ کیلو بايت (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين)
برای خواندن فصل ها احتیاج به نرم افزار Acrobat Reader دارید
........................................................................................................................................
......................................................
.......
براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ در در خبر نامه عضو شويد
برای خواندن فصل سوم می توانید به ادامه مطلب مراجعه کنین
فصل اول از نظرتان گذر کرد .. اکنون فصل دوم را بلا فاصله بعد از روتوش کردن آپ میکنم و هنوز هم بی صبرانه منتظره اشکال ها و نقد رمان یا شاید بهتر بگویم داستان کوتاهم هستم ... و هنوز هم به دنبال نامی زیبا .. گرچه خودم چندین نام برایش دارم .. ولی هنوز تصمیمی مبنی برای ا چگونگی اتمام آن ندارم .. با اینکه تمام ساختار برایم روشن است .. ولی ترجیح میدهم که داستان به جایی برسد و سپس برایش نامی انتخاب کنم ... و بی صبرانه منتظر پیشنهاد نامی از جانب شما نیز می باشم ... فصل اول را می توانید در پست قبل بخوانین..{ اینجا } ومیدانم زیاد است وو به هر حال داستان است ....
پیشاپیش از تمام دوستانی که حوصله می کنند و زود قضاوت نمی کنند و البته با صبر داستان را می خوانند کمال تشکر رو دارم ...
فصل دوم ....
بعد از هفته ای طولانی که برف سرتاسر زمین را به عاریه گرفته بود آفتاب کمی عرصه ی حضور یافته بود . پرندگان که در این یک هفته خبری جز سکوت از حضورشان نمی رسید اکنون غوغای زیبایی میان شاخه های درخت خرمالو به راه انداخته بودند و سر کمترین حق نوک زدن به آخرین خرمالو های مانده بر سربالاترین شاخه ها دعوایشان می شد .
با صدای غوغای گنجشکان از خواب بیدار شدم .امروز اولین روزی است که تب نداشتم و کاملا هوشیار هستم و اکنون کاملا می دانم که در اطرافم چه می گذرد . حالم کمی بهتر شده بود .