تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز §
§§§ تحـــــــــو ب §§§

می نالم

و و خواهم ناله زد از

 برای پرتوش ...

غزل  و بداهه از جیلیز

  هر کی واقعا فهمید چی گفتم بهم بگه خیلی منتظره به همدرد هستم و کسی رو پیدا نکردم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/07/27ساعت 0:36 توسط حسين خوش بيان |

 

  دریافت   "§§§ فزت و رب الکعبه ...§§§" ... ۱.۲ مگا بايت (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين) 

(ترافیک سرور سایت زیاد است اگر نتوانستین دانلود کنین یا عکس ها رو ندیدین  ۱ ساعت بعد تشریف بیاورید ..)

......................................................

..................الــــــغــــــوث الــــــغــــــوث ..... خــــلصــنــا مـــن الــنــــار یـــــا رب

...

براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ در  ... در خبر نامه عضو شويد

+ نوشته شده در 85/07/20ساعت 23:35 توسط حسين خوش بيان |

يه حمد و هفت تا قل هو الله بخوني خوابت مي بره ...

اين جمله رو هميشه مادرم ميگفت . در اون وقتيهايي كه توي بچگي بهونه مي گرفتم كه خوابم نمي بره ... منم مي خوندم ولي خوابم نمي برد ... خواهرم مي گفت تا هزار بشمرم منم كه تازه شمارش كردن ياد گرفته بودم ميشمردم .. ولي باز خوابم نمي برد ... نمي دونم چرا شايد به خاطر اين بشه كه وقتي من به كسي يا چيزي فكر مي كنم ديگه خيلي سخت خوابم ميبره ... هنوز هم همين طورم تنها وقتي يه خواب راحت دارم كه به هيچي فكر نكنم .. ولي اون شب با شبهاي ديگه خيلي فرق داشت ... ماه رمضون بود ... و همه روزه ميگرفتند ولي مامانم نمي ذاشت روزه بگيرم ميگفت هنوز واست زوده .. منم با كلي كش و قوس تونستم اجازه بگيزم كه فردا روزه كله گنجيشكي بگيرم ...

همون روزه اي كه يادم مياد بينش يه كوچولو شيطوني كردم و يواشكي يه خورده آب بدون اينكه هيشكي بفهمه خوردم غافل اينكه يه نفر نبايست مي فهميد كه اون هم فهميد  ...يادم مياد به خودم مي گفتم گناه نداره كه من كه هنوز بچه هستم وخدا هم خيلي مهربونه ... با همين توجيه روزه خودم رو يواشكي شكوندم ...

سحر شده بود و مامان آرام صدام كرد و رفت دوست نداشت اذيت بشم من خيلي خسته بودم شبش زياد خوب نخوابيده بودم توي اين حال و هوا بودم كه فردا مي خوام روزه بگيرم .. منم از خواب پا شدم .. يادم مياد چي داشتيم .. قرمه سبزي بود ...بابام مثه هميشه داشت باهام شوخي مي كرد و قربون صدقه ام مي رفت كه ديگه مرد شدم .. خواهرم خيلي خسته بود تندي اومد يه چيزي خورد و رفت باز دراز كشيد .. منم نشسته بودم و شروع به خوردن سحري كردم... راديو روشن بود اون روزها تلويزيون زياد برنامه نداشت اونم براي سحر ... ولي برنامه راديو خيلي كامل بود ..من هنوز هم موقع سحر  راديو رو به تلويزيون ترجيح ميدم ...

دعاي سحر شروع شده بود :

            اللهم اني اسئلك من بهائك به ابهاهه و كل بهائك بهي ..

چه قدر اين صوت رو دوست دارم ... اون زمان نمي فهميدم چي ميگه ولي قشنگ بود و دوسش داشتم ...يادمه هر روز سحر اين دعا رو ميشنيدم ولي نمي دونم چرا بيدار براي سحري نميشدم همون توي جام مي موندم و به اين صوت گوش مي دادم ...

راديو گفت فقط يك دقيقه .... ديگه داشت تموم مي شد .. امام داشت دعا ميكرد ... بابا مي گفت سريعتر تموم كن چايي هم بخور كه تشنه ات نشه ..

....

از اون سالها خيلي وقته گذشته ...

 واقعا بچه ها چه دنياي پاكي دارند ...

 

        كودكي و رمضان و آهي بر زمان

براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ   ... در  خبر نامه عضو شويد

  انتخابببيبيبكسيبيليللاكوننتنهانادذ   يبيكسكي ششسششسسورتكردنماماننننننينبنشسيننيسبنتكداستانسكسسسكسشسسمنتعشهوتكنار انتخاباتخبرگاتنملتايزانعوضيسسثطحعسسغنهقنخسساخقفنهق سثط حعسسغ حخقد ئخفاثق بعرزنثق اخف سثط سثط حخقدخلقشبهز شسس ذهفزا اشقيزخقث سخبفزخقث بعزن عق ئخفاثق سخد خب ش ذهفزا مهحس حعسسغ حعسسغ

+ نوشته شده در 85/07/13ساعت 15:45 توسط حسين خوش بيان |

 

  دریافت   "تنفس صبح ... " ... ۱.۲۹ مگا بايت (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين) 

(ترافیک سرور سایت زیاد است اگر نتوانستین دانلود کنین یا عکس ها رو ندیدین  ۱ ساعت بعد تشریف بیاورید ..)

......................................................

...............................ماه رمضان

...

براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ در  ... در خبر نامه عضو شويد

+ نوشته شده در 85/07/02ساعت 18:20 توسط حسين خوش بيان |