دریافت "يادت مياد ؟ " ... 6۳۰ kb (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين)
......................................................
..............................
..................
.................
پي نوشت 1: خيلي وقت بود رمانس تراژيك كار نكرده بودم ...
پي نوشت2 : روي اين كار با احتساب انيميشن و ويرايش عكس ها شايد 45 دقيقه كار شده واسه همين اصلا راضي نيستم .... با آهنگ پس زمينه دقت كنيد كار هفته بعدم با همين آهنگ كه ساخته ي فرهاد هستش اجرا خواهد شد ....
......................................................

سوي شمع ها بيشتر شده بود و اشك ها شان سنگين تر .... هاله اي سخت بر كمين شعله مي گشت و بر جلوه ي ملكوتي شمع چنگ مي انداخت ...... شاپرك ها حيران از روزگاران به دور «نيستي» طواف مي كردند .....
شب بود .... رسا تر از هميشه سكوت را فرياد مي زد .... بوي سوخته از خانه بر مي خواست و چه خانه شرمسار بود ...... و شرمسار تر آن شميم سوختگي .. ! كه جاي شميم سيب را غصب كرده بود ... در به استغاثه افتاده بود از آن آه گراني كه از نهانش بر مي خواست ؛ و آن ميخ كه تا ابد زوزه خواهد كشيد ..... ديوار با حزني گران « امن يجيب » مي سرود و راز آخرش را با «هيچ كس» در ميان گذارده بود... آن گران رازي كه بر سينه اش داشت و چه تحملي .... و كوچه تنها بود و تنگ تر از هميشه آواز غريبي طايفه را مي سرود ....
قامت فلك از بار غم روز گار كمي خميده و آيه ي « روجوع » زمزمه بر لب .... .زمين مويه كنان طلب صبر مي كرد .... و چه مويه ايي و چه صبري ... چندي نبود كه حزني گراني بر گلويش آويخته شده بود حزني با عظمت نبود هزاران برگزيده و صبوري اتمام ......
چگونه مي توانست باز اين حزن گران را تحمل كند ؟
چگونه باز تنها به نظاره بنشيند ؟
زمين ، سنگ صبور مي خواست ... همه ي سنگ ها را به جان خريدار بود و هيچ سنگي نتوانست صبرش را نياز كند ...
آرام آسمان را نگريست. فشار امانت هايي كه قلبش از آنها تپش يافته بود امانش را بريده بود و زمين هميشه تنها، و هميشه شاهد بود و خواهد ماند .....
جانش بي جان شده بود ...... همراز هميشگي اش در كنارش .... به انتظار وضو مي گرفت و تبرك ميِ جست ...... عطر كافور همچون سكوت ..... همه جا را به عاريه گرفته بود .....
آرام خاك را ورق زد .... شمع محو تماشاي اشكش شد و بارش آموخت .... نمي دانست ببارد يا به نظاره بنشيند ....
چطور« بي نهايتي» ، بي نهايتي را به جان خريد ؟ كه بي نهايت را نهايت نباشد ...
پيش از اين نيز تنها بود و امانتي گران به خاك مي سپُرْد ...
اين بار امانت غريب بود و غريب ماند ... و غربتي آشنا ... آشناي غم ... آشناي دل ... آشناي باران .... و آشناي خون ... و آشناي روح پاك و غريب ...
غريب نا مردمان ..... غريب روزگاران .... غريب ياري كنندگان .... غريب هجرت كنندگان ..... وغربتي براي ماندنش ... و غربتي براي رفتنش... خونش نخستين خوني بود كه در راه عشق ريخته شد و در راه عشق جاويد خواهد ماند ...
كسي كه پيش از خلقتش ممتحن بود و صبر از صبوري او لبريز گشته بود .... سر چشمه ي ولايت بود و سرچشمه ي ولايت ماند...... تربتش جايي نيست و همه جاست ... تربتش مجهول و معلوم است ...
در آغاز به يمن آمدنش نماز خواندند و اكنون با كوثر تطهيرش مي كردند و نمازي براي رفتنش ....
و او رفت ..
رفت و به پاره ي تن كسي پيوست كه از آن جاري شده بود ......... رفت و چشمه ي جوشاني برجاي گذاشت كه نينوا نيز ... از آن سرسبز گشت ...........
آخرين ويرايش بهار 85
دریافت الرحمن ... ۴۰۳ kb (رایت کلیک کنید سپس گزینه ی Save as target را بزنين)
......................................................
يا من سبقت رحمه بالغضبه ....
در امواج تاريكي ها ...نشسته ام .... و حيران به مناظره ي اقيانوس ظلمت نشسته ام
يا رب .. آيا راه نجاتي هست ...
درگاه تو به نور ابدي آويخته شده است ....
اي كه .:
از همه اوهامات و تصويرات دوري ... و نور نور، نور نور، نور نوري *
چه خوانم تو را .... چه نامم تورا ... الهي ...خوارم ...در عظمتت ..
يا رب المنتهي الدرجات ...
يا سبوح قدوس ....
يا منفس نفوس ....
يا محول حلول ...
يا رب رب رب رب رب رب رب ..................
من بيتو دمي قرار نتوانم كرد .......... احسان تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زبان شود هر مويي........... يك شكر تو از هزار نتوانم كرد**
به ركوعت مي روم ....
تاريكي باريكي مي گرايد ...
سياهي به سپيدي ...
ضربان قلبم نويدت را مي دهد ...
يا اظهر الجميل و استر القبيح ....
بار الهي ...
گر دانستند ز من آنچه مي دانستي .. هر آنگه ... ز شرم .... ماهيتم را هيچ نبود ...
يا رب رب رب رب رب رب رب ...........
الهي! با تو آشنا شدم، از خلايق جدا شدم و در جهان شيدا شدم، نهان بودم؛ پيدا شدم. **
به سجود مي روم ...
مي بينمت با وجودم حس مي كنمت .... نور مي شوم .. نور مي شود ..
جز نور نمي بينم ...
حال دانستم ....
كه ايستاده بودم .. كه نور در پي سايش از قامتم ... ظلمت مي آفريد !!!
كه
الهي! هر كه تو را شناخت، هر چه غير تو بود بينداخت **
و الله اكبر ...
................................
پي نوشت :
* مولوي
** مناجات خواجه عبدالله انصاري