تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز §
این دومین دکلمه ی منه ..

شاید خوب نباشه ولی فکر کنم قابل تحمل و البته تآمل باشه .......

به دلیل اینکه شخصیت داستان پسر شده متن شعر آهنگ عوض شده

متن اصلی شعر به صورت زیره

٭ I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

 آهنگ اصلی یعنی آهنگ بک گراند رو از اینجا بگیرید ( بدون دکلمه ) 

.......................................................

+ نوشته شده در 84/09/24ساعت 21:15 توسط حسين خوش بيان |

(( هر وقت آهنگ قطع شد کمی صبر کنین و بعد دوباره Ply رو بزنين ))

دانلود تقریبا 1 مگا بایت

.................................................... 
+ نوشته شده در 84/09/16ساعت 23:30 توسط حسين خوش بيان |

در حكايات آمده است كه روزي جيليز را گفتند نوشتن  ز كه آموختي ...؟ ....

گفت : ز لسان الغيب ..... گفتند او  كه غزل سراي باشد و تو نقالچه گوي ( قديم نديما به داستانك مي گفتند نقالچه! )  .... گفت : هر غزل در نظرم به نقالچه اي مي ماند كه با وزن آميخته باشد ...... اين را بگفت و از نظر ها غايب گشت  !!... اِ اِ  ببخشيد اينو گفت و رفت .. حالا هر چه ... اه ...

چي بگم كه هر چي مي كشم و مي نويسم از دست تو مي كشم و مي نويسم ....

راستي يادت مياد حافظ باهات قهر كردم يه مدت خيلي دور رو دراز نيومدم سراغت ...

حافظ : نه !!!

جيليز: جدي؟ حالا هرچي ولي راس راسي خيلي دوستت دارم ... ولي آخه چي بگم .. حرفهاي خودم و خيلي از داستانك هامو كسي متوجه نمي شه ... چي كار كنم حافظ ..؟

حافظ : بدان اي پسر كه ايزد فر مود : هر كسي را سيرتي بنهادم ... هر كسي را اصطلاحي داده ام ..

جيليز : اين ماله مولوي نبود ؟!!

حافظ  : چقدر حرف مي زني .. حالا.... اين مهم نيست كه براي كي هست  مهم اينه كه پاستوريزه باشه ... نه يعني مفهموم رو بچسب يعني همون ديگه ... كه مي گن (( فبشر الذين يسمعون قول فيتبعون الاحسنه ))  مهم اينه كه بدوني هر كسي به اندازه ي كه بايد درك كنه دركت مي كنه ...

جيليز ..: آخه خيلي ها اصلا نمي خونن كه چي نوشتم

حافظ : الان هم خيلي نا راحتي كه كسي نوشتت رو درك نمي كنه  مفهموم يكي از نوشته ها ت رو بگو

جيليز: كدوم رو بگم آخري خوبه؟

حافظ: كدوم آخري؟؟

جيليز: آخرين پست وبلاگم ديگه ؟

حافظ: اين وبلاگ كه گفتي  يعني چه ؟

جيليز بابا داستانك ها ديگه ..

حافظ : مگه تو داستانك هم مي نويسي ؟ ....  راستي اصلا شما ؟؟؟

جيليز :      ........

...................................

وتوحيد را با تبر نوشتن (استعاره از ابراهيم بت شكن )

داستان از نگاه يك ناظر بدون پيش زمينه و تعصب خاص تصوير يك درخت متكبر و خود خواه را رسم مي كند كه در پايان داستان به مانند بتان ابراهيمي قطع مي شود .. گرچه براي خواننده حكم يك اسطوره را خواهد داشت و نهايت سعي نويسنده اين بوده است كه به درخت هويت اسطوره اي بدهد چرا كه بتان  اساطيري زندگي مي كنند .

حكم تكبر درخت از آن جا هويدا مي شود كه درختان هم به مانند ساير موجودات جنگل از قانون جنگل تبعيت مي كنند و سر تا سر زندگي در تلاش براي كسب جا و امكانات بيشتر از قبيل استفاده بهتر از خاك  آب و همچنين تلاش براي استفاده و سهم بيشتر از نور خورشيد مي كنند ..بديهي است كه هر درختي كه رعنا ترو بلند تر  و تنومند تر باشد در اين جنگ و كشمكش پيروز مي شود.... ديدگاه درخت در مورد پرندگان به مانند پادشاهي مي ماند كه به دنبال رعيت براي خودش است مي توان براي مثال پادشاه را در داستان شازده كوچولو(اثر آنتوان دوسن تگزويه ري كه شادروان شاملو آن را ترجمه كرده است) كه در آنجا تنها تصويري تك بعدي از يك پادشاه به عنوان بت ترسيم شده بود حال آنكه در اين داستان سعي بر اين بود كه گفته شود بت ها و متكبرين هم از عواطف بر خوردار هستند و يا حتي شاعرانه قطره هاي باران را ببينند ولي به سبك ديگر با بنيان و پاياني ديگر  ... در اين جا هم متكبر به مانند متكبران ديگر خودش را سمبلي به سمت نور و شخص كاملا انقلابي مي انگارد خلاصه كلام اينكه تلاش شهوت وار يك درخت براي تصاحب بيشتر زندگي و نور به مانند جنگ انسانها براي تصاحب قدرت و ثروت و ساير عناصر مادي است كه رنگي از عالم معنا نبرده است ...  در ضمن این تنها نوعی نگاه به مسثله است ... و نظر اول و آخر نیست ... شما هم می توانین از دیگاه خود داستانک قبلی رو نقد کنین

محمد حسين خوش بيان

 

jiliz

+ نوشته شده در 84/09/15ساعت 0:39 توسط حسين خوش بيان |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درد شروع شده بود .... هيچ فكر نمي كرد به اين زودي ... در اين فصل و در اين تلاطم درد او را اين چنين فرا گيرد ....  درد از او نبود ولي بر او بود و او جز پذيرشش چاره اي نداشت ... به قامت رعنايش چشم دوخت ...ابهت چهرش را در آبگينه ها مي ديد وا افسوسا كه قامتش كه قيامي بر سياهي بود دليلي بر شروع درد بود ... كمرش از زور درد بي حس شده بود و قامتش هنوز ايستاده .... همه او راترك گفته بودند ... نفهميد كه چرا هيچ وقت هم قطارانش با او نيستند ... هميشه تنها بود ... شايد همين تنهايي بود كه تنها با حيوانات خو مي گرفت ... چشم هايش را بست ... چه زيبا .... و چه زيبا تر اينكه همه را با آغوش باز قبول كني ..... و زيبا تر آنكه لبخند استقبال و بدرقه ي همه باشد ....

 

پرنده ها را دوست داشت چون هميشه پرواز مي كردنند و وقتي پيشت مي نشستند ديگر حرفي از اولي نمي زنند ... انگار كه هيچ نپريده اند ...مي دانست .. او مي دانست كه هيچ پرنده اي معناي پرواز را نمي داند .. چون از كودكي پرواز را داشته اند ....او مي دانست كه پرنده ها  وقتي بدانند كه تو دوستشان داري سري به آغوشت خو مي گيرند ... غذايت را مي خورند .. برايت آواز مي خوانند ... حتا حاضرند در كنار تو زندگي كنند ...  وا افسوسا كه تنها هستي و اگر بروي ... و تنهايشان بگذاري هيچ از تو ياد نكنند ...

آسمان در آن هنگامه كه هميشه مي باريد تا ريكي را با قطره هاي پاك هديه مي كرد ويا شايد قطره ها را با تاريكي ..... نمي دانم شايد در خفا و تاريكي ها بايد شست و پاك شد و پاك گردانيد .... براستي كه چه زيبا بود وقتي كه در زير باران به آواي باران در آنگاه كه قطره ها  تو را مي شويند گوش مي دادم ....

.............

درد بيشتر شده بود ... و كمرش از التهاب بر آمده ...

 

لبخند زد ... لبخندي به مانند هميشه ....

 

تصميم به آمدن نداشت .. حال كه پايان راه است باز هم تصميم به رفتن نداشت .. هر چه بود ...اجبار بود ... چنبره ي   دنياي اطرافش بر بند بند وجودش چنان بود كه يا بايست در اين لجن مال بماند هميشه باشد و  هيچ وقت به تعالي نرسد ... يا اوج بگيرد و پرواز به سمت تعالي كه پايانش همين درد بود .. دردي كه تا حال هيچ تجربه اي از آن نداشت ... گويند كه پايانش نيستي است  ...

.......

گفت .. يك عمر به سمت نور اوج گرفتم يك عمر انقلاب از تاريك ترين تاريكي ها به سمت روشن ترين روشني ها ... يك عمر خيزش به سمت نور .... به سمت توحيد .. ...

.......

مرگ در اين راه حكم شهادت را داشت ..... اين را گفت و مُرد .....

 

 

+ نوشته شده در 84/09/11ساعت 12:10 توسط حسين خوش بيان |

هك شدن هم عالمي داره ها !!!!

بعد از اين كه هك شدم اي ميلي دريافت كردم از هك كننده كه فلان و بهمان با مضموني از لغات نا مانوس فارسي !

در جواب هكر نامه ي فرستادم و از زحمات چنديد ن ساعتش قدر داني كردم و خلاصه كمال احترام رو براش گذاشتم !!!

تا يه روز بهم پي ام داد كه چرا بهش فحش ندادم ... !

گفتم : چرا بايد اين كارو مي كردم ؟

گفت : خوب من اينكارو كرده بودم و تازه وبلاگتم هك كردم ...

گفتم ..: از كوزه همان تراود كه در اوست .. تازشم چيزي رو از دست ندادم هر وقت كه اراده كنم مي تونم باز نويسم ويا يه وبلاگ جديد راه بندازم ..

گفت : چرا ازم تشكر كردي ...

گفتم : اول اينكه حتما تمام وبلاگم رو خوندي !! كم پيش مياد همچي آدمي كه كل يه وبلاگ رو بخونه ! دوم اينكه خيلي داشتم به وبلاگ وابسته مي شدم و از اين حالت بي زارم اصلا معتقدم به چيزي كه دل نداره نبايد دل بست ...

پرسيدم .. شما چرا منو هك كردي ...

گفت: من هك نكردم يكي از دوستام اين كارو كرد يعني ازش خواستم كه شما رو هك كنه ..

گفتم : چرا؟؟

گفت : .. نمي دونم

گفتم : اين كه نشد دليل داداش جان !

گفت : من داداش نيستم

گفتم : خوب آقا جان ! چه زودم بهش بر مي خوره !

گفت :من دخترم !!!

گفتم: تو پروفايلت كه چيز ديگه نوشته ...

گفت: حالا ...

گفتم :خوب نگفتي چرا تصميم گرفتي كه وبلاگم بدي دوستت هك كنه ...

گفت :همينجوري مي خواستم بدونم عكس العمل شما چيه !!!

(نه تو رو جون جيليز دارين صحنه رو !! خداييش اكثر دخترا نمي دونم واقعا چي مي خوان ! )

بازم سريش شدم ...

كه كلافه شد و گفت ... چه مي دونم شايد واسه اينكه چند بار با هم چت كرديم شما من رو ادد نكرديد !

گفتم: خوب من معمولا كسي رو اد نمي كنم مگر اينكه كسي منو اد كنه اون وقت من هم ادش مي كنم !

گفتم :ديگه چي ...؟

گفتش .. هيچي اين پس ورد وبلا گتون .. Bye ... !!!!

..............................

نمي دونم بعضي اوقات فكر مي كنم كاشكي پسورد رو نمي داد .. درست دو روز بعد از هك .. پس ورد رو داد ... نمي دونم چرا اصلا حس باز كردن دوباره وبلاگ رو نداشتم گرچه مي دونم بود و نبودم يكسانه كافي يكي دو ماه در وبلاگ تخته باشه اون وقت انگار جيليزي وجود نداشته البته همه همين جور هستيم و من بد تر از همه ! ... راستي شاكي هم شده بود كه يكي مي خواسته آي ديش رو هك كنه ...

اولش فكر كرد منم گفت تا پس ورد را گرفتي حالا اومدي هك كني !!!

گفتم : بابا بي خيال من و چه به هك البته بلد هستم ولي هر كسي رو لايق نمي دونم !!!!!

خيلي بهش بر خورد و رفت ..

جاي اين مطلب مي بايست چيزاي ديگه مي نوشتم .. كوه رفتم تا پناهگاه شير پلا ... شكستن آكواريوم خونه و سيل بعد از آن ... اومدن یه بچه زاغ توی خونه و گرفتن اون .... داستانك جديدم ... ولي نمي دونم كي مي خواد موتورم باز روشن شه ...

+ نوشته شده در 84/09/09ساعت 14:5 توسط حسين خوش بيان |

چشم چشم دو ابرو  ...دماغ  و دهن يه گردو ....

چشمان دختر ك به بيرون  از پنجره دوخته شده بود  و پي در در پي چيزي را دنبال مي كرد ...  زمزمه ي  شعري بر لب داشت .... مي خواند :

چشم چشم دو ابرو  ...دماغ  و دهن يه گردو .... .

چشمي ديگر به صورت معصوم دخترك خيره گشته بود ... انگار كه چشم ها نبايد يك لحظه هم دخترك را ترك مي گفتند ....  چشم ها ....  حرف از بغضي مي زدند كه پيش از اين بر گلو آويخته شده بود ...

.....

اتوبوس شلوغ بود ... و شلوغ تر چشمي بود كه با ولع اي خاص به سمت دخترك روانه گشته بود ... 

....

دخترك  بر پنجره  (( ها )) ميكرد و اشكالي مي كشيد كه مي خنديدند ....

....

مرد به ساعتش نگاه كرد ... صبح بود ... و سرماي هوا قرمزي گونه هاي دخترك را بيشتر كرده بود ...  مرد صورت دخترك را نوازش كرد و لبخند جاني تازه به لبانش بخشيد ... مرد  با تمام استواريش كنار دخترك شكسته بود ... گفت : باز برايم بخوان و دخترك شعري نو را شروع كرد ... :

يه توپ دارم قلقليه سرخ و سفيد و آبيه مي زنم زمين هوا ميره  نمي دوني تا كجا ميره من اين توپ رو نداشتم مشقهام رو خوب نوشتم بابام بهم عيدي داد يه توپ قلقلي داد ...

....

لبخند مرد دو چندان شد ... باز به ساعتش چشم دوخت ... سنگيني ثانيه ها  بر شانه هايش سخت بود ... نگران بود .. از ثانيه ها يي كه درگذشت زمان را جشن مي گرفتند ....

..

مرد دخترك را در آغوش گرفت ...او را آرام بوسيد وگفت دوستت دارم ... دخترك گفت بابايي منم دوستت دارم ... مرد مدتي چند در آغوش دخترك آرام گرفت ...  پرسيد ... پيش من مي ماني ... دخترك گفت به مامان قول دادم  زود برگردم ...

.....

آخر هفته بود و دانستم كه چشمان حسرت چه چيز را در يك چيز جستجو مي كردند ... كه تنها يك روز مي توانند ببينند ش ....

 

 

 

+ نوشته شده در 84/09/02ساعت 13:0 توسط حسين خوش بيان |