تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز §

داشت از قافله جا مي موند .هنوز خيلي كوچك بود فشار  محيط  رو  روي تمام وجودش حس مي كرد .. هيكل ظريفي داشت با قلبي از شيشه كه به راحتي مي شد اعماق وجودش رو ببيني ... هم شكلهايش داشتن مي رفتن  ... اول نفهميد به كجا ؟ ...  بعدش يه نور ديد يه نور خيلي خيلي بزرگ كه جلوي راهش  بود ... و تمام آسمونه جلوشو پر كرده بود  وقتي به جلوش نگاه مي كرد فقط نور ميديد فقط همين ... محو تماشاي اين نور شده بود  عاشق و دلباخته نور لبخند شيريني زد و گفت :  يعني اونجا كه نورهست چه جور جاييه !؟

نمي دونست چرا خودش توي اين ظلمت اسيره پس كي ميشه اون هم مثله هم شكلهايش برود به سمت نور... فقط بايد مي رفت به سمتش همين !

 دست و پا مي زد هميشه پاش به يه چيزي اين پايين گير بود .... توي اين همه تاريكي و لجن ناله كنان مي خواست فرار كنه ولي جامعه دور و برش اونقدر كثيف بود كه هر حركتي كه مي كرد هيكل شفاف و بي ريا ش مي چسبيد به تعفن دو رو برش ...

 نا اميد نمي شد وقتي تلائلو جلوي پا ش رو ميدي مصمم ميشد و بيشتر تلاش مي كرد كه از اين منجلاب نيستي ها كمي اوج بگيره و بره به سمته هستي اونجا كه همه حرف از نور مي زنن و از ظلمت خبري نيست...

چشمهايش بيشتر باز شده بود ..تعجب مي كرد كه چرا ديگرون به جلويشان نگاه نمي كنن ؟ چرا توي اين ظلمت بودن رو ترجيح دادن به روشنايي  اون بالا ...؟ يعني واقعا ارزش نور اين قدر كمه ؟

ديگه داشت كم كم خودشو آزاد مي كرد لجن ها كمتر پوستش رو گاز مي گرفتن ...

آزاد شد ... با دلهره ي هر چه تموم تر حركت كرد به سمت اوج به سمت جلو به سمت آزادي و به سمت .. نور .!

لبخند شيرني زد ...

هر چه از سياهي دور و برش دور ميشد جامعه دور رو برش رو سپيد تر ميديد ....احساس بزرگي ميكرد و واقعا بزرگ شده بود  .. آخه اينها به نور نزديك تر بودن تا او ظلمت پايين بايد هم اينها سفيد باشن ولي هنوز تا نور خيلي راه مونده بود

آره ! هر چيزي كه به نور نزديك تر بشه  شفاف تر هم ميشه .. با خودش فكر كرد: من كه در اعماق ظلمت و تاريكي بودم چطور اين قدر شفاف موندم ؟ چطوري به راحتي ذره اي نور رو بي ريا از خودم عبور ميدم تا بقيه هم استفاده كنن .. چطور مني كه  از اجتماع لجن اومدم  اين قدر  صاف هستم؟ ...

هر چه زمان مي گذشت و به نور نزديكتر ميشد بزرگتر و بزرگتر ميشد از اينكه حالا كه بزرگ شده ديگه به چشم مياد احساس خوبي داشت چون اونقدربزرگ شده بود كه راحتي براي هر كس قابل تشخيص بود . ... احساس وجود مي كرد اون پايين اونقدر ديگرون لهش مي كردن و بهش فشار مي آوردن كه انگار بود و نبودش يكيه !!! .. اون پايين همه بهش چسبيده بودن خواه يا نا خواه همه اون رو جزيي از خودشون كرده بودن ولي انجا نه اينجا فقط براي خودش بود و خودش

 محيط دور و برش مثل خودش بود سپيد و شفاف هر چي هم كه راهش رو ادامه ميداد سپيد تر هم ميشد ..

 لبخند شيريني زد ...

رسيد به سطح آب ! نور رو پيدا نكرد !! بالا سرش رو نگاه كرد خورشيد رو ديد خواست بپره .... ديد نمي تونه.... فهميد كه اينجا آخره خطه ! .....   ديد هنوز تا نور خيلي راه مونده ... به پايين پايش نگاه كرد ... ديد همه چي سياهه  تازه فهميد كه چرا اون پاييني ها نمي خوان بيان رو سطح آب چون سطح آب آخر خطه ! و هنوز به نور خيلي راه مونده و تو نمي توني بهش برسي  ...

لبخند تلخي زد ...

 تركيد .....و مرد ..

آخه اون فقط يه حباب بود !!!

 

راستي كه حباب ها  ... واقعا فرشته هستند ...

 

                     .           

+ نوشته شده در 84/08/01ساعت 11:53 توسط حسين خوش بيان |

داستانك جديدم بند عشق و نفرت را در پست قبلي بخوانيد . البته شايد اين داستان كوتاه را نيز نخوانده  باشيد

نتيجه ي نظر سنجي به صورت زير شد :

۱.گناه كار معصوم .... ۲. شميم كاهگل ... ۳. زيباي تنها .... ۴ . ديدم و نوشتم ...۵. انتظار عشق ...۶. خاطرات كلثوم ننه

نظر سنجي جديد در وبلاگ شروع شده اگر در اين نظر سنجي هم شركت كنين ممنون ميشم ...

در ضمن داستانك ))يكي قطره باران ز ابري چكيد رو برخي از دوستان نتونستن دانلود كنن براي همين اينجا باز ميارمش اميد وارم خوشتون بياد ....

.......................................................................

            اين داستان نقديست كوچك بر احوا لات امروزه ي جامعه كه با زبان جانبخشي به يك قطره ي باران  و به صورن طنز بيان شده است .  

                                                                                                       محمد حسين خوش بيان

×××××

يكي قطره باران ز ابري چكيد ...

 

اون اول ها يادم نيست كه چه قدر بوديم شايد صد هزار تا يا يك ميليون فقط مي دونم كه هر جا روكه نگاه مي كردم يه قطره ي بود  و همه داشتيم توي هم لول مي زديم و مي چرخيديم  و مي رفتيم پايين...! معمولاً قطره ها گله اي حركت مي كردند هر گله هم براي خودش يه چوپان داشت كه طبق روال مسن ترين قطرها مي شد چوپان !  يادم مي ياد  كه چند تا از گله ها چوپاناشون از  عصر دايناسور ها آمده  بودن  طفلكي ها  مي خواستن بخار شن كه ناگهان  يخ زدن و شدن جزئي از وجود يك كوه يخ ! واسه همين به قولي ميشه گفت يك خورجين قطره هاي فسيلي بين ما  بود كه البته همشون هم چوپان شده بودند!.

چوپان ما هم كه يه حاج قطره بود! سنّ زيادي نداشت ولي چون حاجي شده بود ، رو پارتي بازي چوپانش كرده بودن ! من كه نمي دونم ولي مي گفتن كه به ناودون طلاي خونه ي خدا  دست كشيده و دستمال ، دستمال ، افتاده توي حجر اسماعيل و بعد از اينكه چسپان چسپان به پاي يه حاجي ، يه طواف مفت دَشْت كرده بوده ، بخار شده اومده اينجا و في الفور به سمت چوپاني نايل گشته ..!

حاج قطره قصه ما   داشت پسرها و دخترها  رو از هم جدا مي كرد !. هي بهش مي گفتيم آخه حاجي جون!  قطره، پسرو دخترش كجا بود، قطره كه اين جور چيزا رو نداره، تو كتش نمي رفت كه  نمي‎رفت  !  فقط  مي گفت استغفرا... چشما تو درويش كن پسر ! آتش جهنم رو خريدار نباش !من هم مي‎گفتم خب مگه چي ميشه؟ اول و آخرش بخار مي شم ديگه... چه فرقي داره .؟!

 از سه پيچ كردن به حاجي خسته شده بودم ولش كردم رفتم سراغ آمارِ قطره هاي ديگه ... البته اينو اول بگم كه اون بالا مامانو خاله  همديگر و ديده بودن و شروع كرده بودن به خوش و بش و حرفهاي خاله زنكي! و هر وقت هم كه زمين مي خواست فضولي كنه ، يه زِرْتي  آسمون قلمبه مي فرستادن و هي كِروكِر مي‎خنديدن...! ما هم با خودمون مي گفتيم مامان و خاله  اين قدر بي تربيت بودن و نمي دونستيم!؟

في الجمله اين دو تا خواهر كذايي  هر وقت چشمشون به چشم هم مي افتاد دست گروه گروه از ما قطره هاي تني و نا تني ! رو ول مي كردن و همديگر رو چنان  بغل مي كردن كه فشار هوا يه هو سر به فلك مي زد و مي رفت بالا و اين هواي مادر مرده هم به پرهيز كردن مي افتاد و نمك و ساير غذاهاي خوشمزه رو از ليست رژيم غذا ايش حذف مي كرد تا فشارش بياد پايين ! . گفتم قطره هاي ناتني آخه مي دونين ما هممون يه مادر داريم و هـــزار تا پدر !! استغفرا.. چي شد؟ چشم حاجي دور!.. پس بذارين جاي ماما نو بابا رو با هم عوض كنيم كه اشكال شرعي نداشته باشه !! خب مي گفتم ما هممون يه پدر داريم و هزار تا مادر ...! از رود خونه و حوض آب واستخر و ناودون يه خونه و غير و ذلك گرفته تا خيو سگ ماده محلّه ي هارلن آمريكا ! ( آمريكا چيه؟؟ بي خودي متن رو سياسيش نكن! ) بي خيال اين جمله آخر و خودتون قلم بگيرين كه خودتون بهتر مي دونين  توي اين زمينه دكترا دارين ...

رفتم تو نخ همسفرام  ... بغل دستي من يه قطره ي اشكِ تيتيش ماماني بود كه حال آدمو بهم مي زد هي از غم و ماتم و گاهي اوقات هم شادي  يه آدم فلك زده ي بدبخت و بيچاره دم مي زد و همش حساب 3333  كميته امداد رو به اين و اون مي داد ، بيچاره جو زده شده بوده و جاي اينكه  يه چيكه آب شه و بره توي گلوي اون بدبخت تا حد اقل گلويش تازه شود، بنياد خيريه راه انداخته بود ! اينجاست كه مي گن آدم بايد زمان آگاه باشه و بدونه كه از كجا بايد شروع كنه! آهان! راستي ما قطره ايم و قطره كه اين چيزا حاليش نيست! خب مي گفتم قطره قصّه ي ما خيلي لوس و ماماني  بود و البتّه خيلي هم حسّــا س و نازك نارنجي ! هميشه هم افسوس مي خورد كه چرا اشك شوق نبوده ! آرزو ش هم اين بود كه يه  اشك شمع شه!!!  به هر حال اون قد لوس و ماماني بود كه حال همه رو به هم مي زد حاجي هم كه همش  نازشو مي كشيد هي چك تراولاشو به رخ بقيه مي كشيد و مي گفت طفلك معصوم ... ! طفلك معصوم  !!

تو بين گله ما يه گروه تخصي هم بود كه خيلي باهاشون حال مي كردم ... بزن و برقصشون تقريبا هميشه به پا بود منم بِگي نِگي باهاشون دم مي گرفتم و قاطي مي شدم... اونا مثل خودم حرّاف بودن و چرت و پرت بلغور مي كردن يه لحظه فكشون از حركت باز نمي ايستاد ؛ حاجي هم همش چش غرّه بهشون مي رفت هي گير الكي مي داد كه بچه جون شش ماه ديگه محرّمه ! اين كارها كراهت داره ...! ما هم هي مي گفتيم حاجي جون! كو حالا تا شش ماه ديگه ..؟ بازم فقط مي گفت استغفرا... ! ما هم  دوباره از اول شروع مي‎كرديم . بيشتر آ هنگ بارون بارونه ويگن رو مي خونديم يه بار جاز يه بار رپ يه بار متال ... بستگي به اوضاع و احوال داشت كه چي بخونيم يه بار گفتم بيايين شعر قطره بارون سعدي رو بخونيم ! چپ چپ نگاهم مي كردن و گفتن : برو بابا داهاتي !!! .

بعد از يه مدت كه تو نخ اين گروه بودم و ايضاَ با هاشون خيلي پسر خاله شده بودم ! حالم ازشون  با اون آهنگ هاي  مبتذلشون!! بهم خورد ! آخه فهميدم كه  اين گروه كذايي قبلا رنگشون زرد بوده و ماحَصَل  آدم شري بوده كه داشته گوشه ي ديوار قضاي حاجت مي كرده ديگه دم خورشون نشدم. ( بَسّه ديگه نزديك بود بالا بيارم !) حتّي تصّور اينكه اين گروه قبلا بوي آمونياك مي دادن و بعضاً روي صورتها شون كف پوشيده شده بوده  وحشتناك بود و حالم آدم  رو  بهم ميزد  واسه همين سعي كردم كه از اين قطره هاي بسيار طهور! و ايضاً با حال ! فاصله بگيرم ..!

 تو گله ي ما جز اين گروه معلوم الحال يه كرور قطره هاي آمازوني بود كه بيشترشون هنوز به زمين نرسيده بودن بخار مي شدن دوباره مي پريدن بغل مامان جون! يعني همون باباجون !! ؛ از همه كوچولو تر بودن و هميشه هي نغ ميزدن و تك تكشون هم مي گفتن من مامانمو مي خوام من بابامو مي خوام !!! من اينو نمي‎خوام من اونو نمي خوام!... به جز اينا يه مَن قطره هاي حوض يه خونه هم بود  و يه فرسنگ هم قطره هاي دريا كه خودِ من هم جزئشون بودم ... .

گله خودمون چيز ديگه اي نداشت منِ فضول هم  بند كردم ببينم كه گله هاي ديگه چيا دارن .. تو همين سرك كشيدنا ديدم يه گله اي رو دارن به طرز محرمانه و عجيبي اسكورت مي كنن و مي برن پايين  ...  واقعاً عجيب بود يه گروه  باديگار ويژه داشتن كه اگه نزديك مي شدي با يك ضربه به ده تا قطره ي ديگه تبديلت  مي كردن .! اون اول ها فكر مي كردم كه اينها قطره هاي بخار شده ي يه شاهزاده يا يه شاه هستن يا شايدم ريس جمهوري ، نخست وزيري  چيزي خلاصه يه چيزي تو همون مايه ها؛  شايد قطره هاي چشمشون بودن شايد قطره هاي دماغشون   و يا شايد قطره هاي پس مانده ي بدنشون !! ( منظورم عرق تنشون بود نه چيز ديگه! )  به هر حال   پاپيچ و آويزون شدم تا بيبنم رازشون چيه ؟ .... خوب كه گوشها مو  تيز كردم ديدم دو تا چوپان دارن به هم مي گن كه اونا از بين قطره ها طرد شدن و از جمعيت قطره ها  كلاً اخراج شدن يا به قول معروف ديپورت شدن !  واسه اينكه  با  سرب و گوگرد و اضافات هوا   چشم حاجي دور  رابطه‎ي نا مشروع داشتن !!! واي واي واي واي استغفرا... واسه همين بود تو بين قطره ها به قطره هاي ايدزي معروف بودن ! البته آدما بهشون مي گفتن اسيدي  ولي خب هر چي بود واقعا بلاي عجيبي بود ... قبلاً وصف الحالشون رو شنيده بودم ولي تا حالا نديده بودم. البته بايد هم طرد مي شدن چون همه ي قطره ها پاك و طيّب و طاهر بودن يعني همه ي ما قطره ها حالا از هر كجا كه بوديم حلال  زاده بوديم !! حتي همون گروه زرد ماضي !!! ولي اينا نه! نبودن  با خودم فكر كردم كه نكنه يه وقت منم نتونم جلو  بند شلوارم رو نگه دارم و اون طوري بشم و دامن خودم  و  نسل هاي بعد از  خودمو لكه دار  كنم!؟ واقعاً تصوّرش هم وحشتناك بود رنگ اون قطره هاي پس مانده رو مي شد از لاي گروه اسكورت ديد يكي شون سبز يكي سياه، يكي بوي تهوع مي داد و ...! ياد برو بچ گروه خودمون افتادم اونا كه قبلا زرد بودن و قبلاً بوي عطر آمونياك مي‎دادن ! جفت اين دو تا گروه ، حال آدمو به هم مي زدن ولي خدا رو شكر كردم كه اينها همقطاران منن نه اونها  ...!

ديگه داشتيم به زمين نزديك مي شديم  از اون بالا رفتم ببينم گله ها يكي يكي  كجا مي افتن يه گله كه صاف تخليه شد رو بام و ناودون يه خونه... يادش به خير چند ماه پيش من هم  يه جايي مثل همون جا افتادم... يه گروه ديگه كله پا شد تو يه مزرعه يكي ديگه هم تو يه رود خونه ... از اين بالا هم مي شد صداي آخ گفتنشون رو شنيد هي مي گفتن چيك!، چيك! كه معنيش به زبون آدما ميشه آخ سرم، آخ كمرم ، آخ....! بعد از اين آخ گفتن ها مي فهميدن كه دارن كم كم به هم مي پيوندند و ميشن يكي... و مي گفتن تو هم بيا من و تو ميشيم ما !

تو همين حال واحوال  بودم كه ديدم گروه زرد ماضي رقص و آوازشون رو بيشتر كردن و هي ايولا ايولا مي گفتن و همديگر و بغل مي كردن تبريك مي گفتن بعضي هاشون از خوشحالي اشك شوق مي ريختن و بعضي هاشون شعرِ(( هر كسي دور ماند از اصل خويش )) رو مي خوندن ، نفهميدم چرا اين جوري مي كنن؟ يا چرا اون شعرو مي خونن بعد كه خوب دقت كردم ديدم كه گله ي ما داره مي افته تو چاه فاضلاب ...!!!!

××××

 

+ نوشته شده در 84/07/16ساعت 16:40 توسط حسين خوش بيان |

نمیشه اسم این نوشته ام رو داستانک گذاشت ....  بهر حال با یکی از شعر هام گذاشتمش که شاید قابل خوندن بشه .. ( یاد غذا های دانشگاه افتادم که واسه اینکه قابل خوردن شه بغلش گاهی اوقات نون میزارن !!! )

..........................................................................................

گفت: عاشق شده ام ...

 

گفتم: عشق به چه معنا ؟

 

گفت: اينكه سخت به چشمهايش خيره شوم و سيري مرا درمان نباشد ...

 

گفتم: تو كيستي؟

 

گفت: من ، نفرت هستم...

 

كفتم: نفرت را چه به عشق ...

 

گفت: نفرت ز عشق باشد و عشق ز نفرت ...

 

گفتم: چگونه يافتي حال كه خود نفرتي ..؟

 

گفت: هر چه در خود نديدم پسنديدم ...

 

گفتم: چه در خود نديدي...

 

گفت: طاقت ... گفت: صبر ... گفت: ايمان ... گفت: ايثار ... گفت: زحمت ... گفت: شادي ... گفت: غم ... گفت: وفا ... گفت و گفت: مهر و محبت...

 

و  خاموش شد ...

 

گفتم: اين ها همه از عشق نباشد عشق را صبري نيست ... وفايي نيست ... زحمتي نيست  ... عشق خود خواهي است چون عشق وسيله اي است كه رنج را به طاقت و درد را به استقامت مثال زند و هدفش رسيدن به آن باشد كه بايد به آن رسيد...

 

گفت: عشق را وصالي در كار نيست ...

 

گفتم: چرا هست...

 

او هيچ نگفت ...

 

گفتم:عاشق چه هستي؟

 

گفت: عاشق عشق...

 

و اين سكوت بود كه بر جانم حكم راند ...

....................

.......................................................................

 

غم كهن برفت و نويي شد جاي گزينش  ---  پاره قلبم بشكست و سنگي شد جايگزينش

 

تسخير قلبي كه به رايگان مي دادمـش  ---  بـه ناگه دولـــت سيـــم و زري شد جايگزينش

 

پاره پاره عشق را به هر مرد و نامردمـان  ---  ايـــثــار مـــي كردم و نــفرتي شد جايگزينش

 

ندانستم چــرا و چـــرا اين همه انـــجماد  ---  هر چه بودش بــود حــسرتي شد جايگزينش

 

نسپرم به مرد و نا مردمــان اين دلـــم را  --- خــيــانت در امــانــت و آهــــي شد جايگزينش

 

دلـــم پر  از زمانــه و راز دلـــم فـــــريــــاد  --- غني بـــود ثـــروتـــش و تـــهي شد جايگزينش

 

 

 

+ نوشته شده در 84/07/14ساعت 19:31 توسط حسين خوش بيان |

 - (( همه چي رو بريز به هم .. داغون كن .. بزن حال همه رو بگير .. آخه احمق به چه قيمتي؟؟ مي دوني بعد از امشب تقريبا ديگه راه برگشتي نيست؟ چي مي خواي بگي .... تصميم خودت رو بگير .. گوش كن .. مرگ يه بار   شيون هم يه بار .. آخه ديونه تاحالا چه كسي رو ديدي كه دولا دولا شتر سواري كنه ؟ .. هان ...؟ مجبوري زوركي بخندي ؟؟ اخم كن ... تو رو خدا اينها رو ببين .. الكي خوش هاي عوضي .. نصف بيشترشون فقط واسه شكم اومدن ... چتر باز هاي باقالي ... حالم از همتون به هم مي خوره  .. برو جلو همه چيز رو بهش بگو .. باشه ؟؟؟؟ اصلا چرا فقط به اون بگي .. برو جلو داد بزن بذار همه بفهمن ... اول آخرش كه چي .. نه ديگه كه چي ؟؟؟ بايد بدونن كه هيچ علاقه اي به ادامه اين وضع نداري ... بايد بفهمن كه واسه تو خيلي زوده .. يعني زود نيست ؟؟ آخه كدوم خري رو ديدي كه توي اين شرايط يه همچين تصميم احمقانه اي رو بگيره ...  ... ... ..

 رقص و آواز رو چيكار مي خواي بكني ...؟ يعني واقعا دلت مياد شادي اين همه آدم رو به هم بزني ؟ بزار بريزن به پاشان ... شايد اين عقده ایي هاي نفهم يه ذره عقده شون باز شه ... ! ... .. ... ببين .. نه تو رو خدا ببين .. چه مجلس قشنگي برات درست كردن ... بخند . بي خيالي طي كن بابا ... اول و آخرش كه چي ؟ اين همه پل ساختي چرا می خواییش خرابش کنی ؟ .. آخه چه كسي رو تو اين مجلس مي بيني كه 100 % بد تو رو  بخواد   هان ؟؟؟ همه يه خوبيهايي دارن يه بدي هايي دارن .. ولي هر كس كه اينجا اومده خواسته توي شادي تو سهيم بشه ... چراغوني رو ببين ... ببين مطرب ها با چه شور  رو حالي مي زنن ... ببين آخه تو رو خدا كيا دارن واسه تو مي رقصن ... اصلا تا حالا ديده بودي همچين افرادي برقصن ... عظمت مجلس رو ببين .. اينها فقط براي تو ست ... ببين واسه سلامتي تو چه شاباش هايي كه نمي كشن ... بچه هايي كه شيرجه ميرن روي زمين تا اسكناس جمع كنن ... مي بيني؟ .. يادش بخير زمانه خودت فقط سكه نصيبت ميشد گرچه با همون ها كلي چيز مي خريدي ...  ))

 

 

....  ... ... .. (( براي سلا متي حاج آقا صلوا ت .. .. )) شادي براي مدتي قطع شد ... .. حاج آقا رو ببرين توي اتاق تا پذيرايي شه ...

 - : خيلي ممنان بايد چند جاي ديگر هم بروم .. لطف كنيد .. بگوييد سفره كجاست ... تا خطبه خوانده شود  ...

شاه دوماد پاشو كه مجردي بسه ته  ! پاشو برو پيش مرغ ها !

 

 

  ... ... (( هميشه از شوخي هاي آقا نصرت حالم بهم مي خوره ... پاشم برم ... آخه اگه پا نشم چي ميشه ؟ ولي انگار چاره ي نيست .. همه به من زل زدند ... معلوم نيست چرا حاج آقا اين قدر زود اومد ... ))

چشم ها روانه ي من شده بودند .. همه با خنده ي وسوسه انگيزي به من نگاه مي كردند يكي گفت :

براي سلامتي شادوماد صلوات ...

((خندم گرفت كدوم سلامتي كه بعد از اين فقط مرگه كه سراغم مياد ))

 چشم ها چشمم را طلب مي كردند  كه هم سويشان شوم .. منم فقط به راهي كه در راهم بود مي نگريستم  ... .. تصميم خودم رو گرفته بودم و بايد مي گفتم آنچه كه بايد زودتر مي گفتم .. ... نشستم كنار عروس  ... حاج آقا شروع به نصيحت و نقل النكاح  سنتي و ...كرده بود ريش رشيدي داشت !!!! و عبايي رشيد تر ...تبسم عجيبي در چهره اش نقش بسته بود ... چروك هاي گوشه ي چشمش بيش از پيش اين تبسم را پر رنگ تر ميكرد ...  از پشت حاج آقا كودكاني را در ايوان ميديدم كه با كنجكاوي خاصي به من نگاه مي كنند در گوش هم چيز هايي زمزمه مي كردند و مي خنديدند   شايد آنها به بدبختي من مي خنديدند ....

 همه يك چشمشان به من بود و يك چشمشان به لبهاي حاج آقا  ... نمي تونستم فشار اين همه نگاه را روي خودم تحمل كنم چشم ها يم را بردم پايين نمي خواستم ديگر كسي نگاهم كند .. سفره چه زيبا بود ... برق آيينه و شمعدان چشمانم را نوازش مي داد ..نون سنگگ كه نمي دانستم .. چه شگوني در نون و پنير و سبزي هست ... نمي دانم ... فقط مي دانم كه بد جوري هوس خوردنشان را كرده ام ... !!  .. عسل جلايي خاص به سفره داده بود ... مخصوصا هنگامي كه تشعشع شمع رويش را صيقل ميداد آيينه و شمع دان را   خودم انتخاب كرده بودم ... و بهتركه چشمم فقط به اين ها باز باشد ... فكر كردم .... :

(( ... اصلا شوخي نيست ... ! مي فهمي ... ! ديگه تموم شد .. همين الان بايد بگي .. مي دوني اگه سر خطبه بگي چي ميشه ؟ مي دوني كه چه شلم شوربايي به پا ميشه ..؟ مي دوني چند صد نفر كينه تو دلشون مي گيرن؟

 خب بذار بگيرن مگه چي ميشه ؟زندگي خودم از همه چي مهم تره .. اگه من قرار بد بخت شم  چرا بايد همه بنشينن و بدبختي من رو ببينن؟  هر چي بشه  خوب بشه .. بالا تر از سياهي كه رنگي نيست .. هست ؟ ..))

 

 

چيزي توي آيينه تكان خورد ... ! تور صورتش را پوشانده بود ... چشمانش بروي قرآن دوخته شده بود ... حركات لبهايش را با تمام وجودم حس مي كردم ... سرش را كمي بالا  برد اكنون مي توانستم به چشم هايش نگاه كنم چه پلكهاي زيبايي  ... صورتش جلايي خاص در زير آرايش يافته بود  ... هميشه اين ابروها را دوست داشتم ... بيد مجنونش مجنونم مي كرد ... پلكهايش را گشود و به من خيره شد ... لبخند از لبانش لبريز گشت .. زيبا ترين لبخندي كه تا به حال ديدم ... .لبخند زدم و محو تماشايش شدم ... ))

 

(( مثله اينكه دوماد زير لفظي مي خواد ... ! بگو ديگه شادوماد ... ! ))

 

 

تازه يادم افتاد كه بايد من ابتدا ((  بله )) را بگوبم ...

 

دوباره به چشمانش خيره شدم .. و گفتم : بله ....

 

 

..................................................................................................................

اشاره : 

 .. چاکره تموم شا پسر ها هم هستم ... می دونم خیلی واستون سخت بود خوندن این همه ذلیلی رو !!! ولی اول و آخرش باید قبول کنین که توی این گرونی و بد بختی هیچ مردی حاضر به زن گرفتم نمیشه .. مگر اینکه کسی  رو پیدا کنه  که درونش  مهر و محبت و گذشت و عشق رو واقعا پیدا کنه ...

+ نوشته شده در 84/07/09ساعت 23:19 توسط حسين خوش بيان |