تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز §

فراخواندش آن اوستاد ضمير .... دانشجوي را ز روي بصير ... آنچنانش ز روي عتاب ، كان معصوم ، پريشان خاطر گرديدو تنبان پر آب .! ... كه:

چيست اين چنين حال و غيبت تو را ؟ مي برد نمره و شرم تو را .؟به لكنت فتاد آن زبان افليچ ؛به خجلت پاسخش داد ز بود وز هيچ ؛ .... كه شامگاهان من ، تا بوق سگ ، كار مي كنم بي درنگ همچون مشنگ! ندارد نمك اين دست و چنگ ؛ كه نماند پول به هر جنگ و رنگ ... شهريه گران  و هر چند سنگين ، به كتم يمين و آن آب جبين ؛ پر كنم حسابش را اين چنين..... ... حال گويم تورا داستاني دگر .. اين نيز شنو ...!بدادم ندانسته ز راه علم ، دل .! يكي خوش  سيما بود  و نيك خوشگل ! ببخشيد و بايد بگفت حرف را  كه : ... به ار ار چنان اوفتادم آن روز ؛ كه گاو ها آواز خواندند برايم به سوز  !!! بدادم دل در آن روزگار ؛ ديوانه شدم و خواستگار ! ... از آن وقت تا كنون چو خر !... به گل وا مانده ام تو گويي چو گاو نر ...! ز هر جا كه رفتم اجاره گران و ز هر خانه كه رفتم ز اين و آن ؛.... شنيدم صد من نصيحت ز نيك و ز بد ؛ تو گويي نيكش ز مهر بود و بدش حسد ! .... نكرده بودم ازدواج را يك سال تمام ...ونگ بچه شد به گوشم ر صرصام ! ... پو شك و شير خشك را عراقي يافتم ؛ پول جيبم را ناكافي يافتم ...!

زنم به خانه روزي عتاب كرد .. ؛ خانه را بر سرم خراب كرد ! ... كه : ... مرا پدرگفته است اين چنين: ... نوشته است در شرع و دين ... شهريه جزو مهريه است نباشد كار مرا ، كه اين ز ديرينه است !... تو را شوهر بايدش داد آن پول را ، هرچند نيرزد، قيافش صد ملول را! ... كه دختر ز خانه رفت برون ... باز گردد تن، در كفن درون ! ...  چو بالا گرفت كار اين چنان ... به گوشش زدم دست را آن چنان .... ؛ بگيريد و همي فريادي براند ... كه خواهم رفت ز آلونكت چو باد  ...

چو احوال دانشجوي شنيد آن اوستاد .. چشمش پر آب و فرياد ي عِقاب ... به لرزش فتاد و حالي گريست ! ؛ كه خواهم داد به تو نمره ي بيست !! كه ار مي شد مي دادمت نمره را دويست ! ... ... تا آخر كلاس آن اوستاد .. چشمي پر آب و چشمي  ز ، ياد ... به حال خودش ديگر نبود او ...فرو ريخته شد ز بود و نبود او ! ..

مرخص كرد دانشجوي را بگفت : نباشد تو را غيبت ؛ كه بود  نبودت را مفت !

برفت بيرون آ ن نگون بخت و بگفت با خود : كه كيست برتر و بهتر زمن خوشبخت !!؟؟؟

كه قدر ببستم خالي را اين چنين !!! نمره را پاس كردم آن چنين !!!

 ....................

پس نویس !!!

این داستانک رو با اجازه از آقای سعدی و فردوسی نوشتم .. اگه از نظر وزن اشکال داره ببخشین چون خودمو کشتم تا به وزن شاهنامه بنویسم  !!! و نثر مسجعش کنم مثل سعدی !!! به هر حال کار جیلیز جیلیز ه !

 

 

 

 

+ نوشته شده در 84/06/31ساعت 12:52 توسط حسين خوش بيان |

به جشن ۱۵ شعبان و جشن مهرگان نزدیکیم منم برای این  دو جشن دو تا هدیه ناقابل براتون دارم ... اولی طنز قطره ی باران که سال پیش نوشتمش و دومی یک کتاب کامل که جایزه بهترین کتاب سال توی چند سال از آن خودش کرده که دوست خوبم یوحنا اون رو به من معرفی کرد ه منم اون رو پیدا کردم توی نت و به صورت کتاب به شما تقدیم می کنم

داستان قطره رو یادتونه یا همون باران ؟ اسمش پیدایش یک نا پیدا بود ؟ اگه مثله همیشه نخوندیدن و فقط تو نظرا نوشتین خوب بود !!! پیشنهاد می کنم یه باره دیگه بخونین ... !! چون اين داستانك جديدم طنز همين داستانك البته اگه هم نخونديدن خيالي نيس چون گرچه موضوعشون يكيه ولي متفاوت نوشته شده

 

برای دریافت روی لینک رایت کلیک کنید و بعد گزینه ی save as target  رو بزنين

1. روي ماه خداوند را ببوس    نويسنده  :مصطفي مستور  ((حتما بخونين خيلي زيباست)) ۴۱ صفحه

2. يكي قطره باران ز ابري چكيد  نويسنده : خودم  ۵/۳  صفحه

+ نوشته شده در 84/06/25ساعت 12:5 توسط حسين خوش بيان |

من حق انتخاب نداشتم !  كساني ديگه تصميم گرفته  بودن كه اينجا باشم ! تصميم رو  كساني گرفته بودن كه نه من مي شناختمشون و نه تا به حال ديده بودمشون ...! كسان ديگه يي تصميم گرفته بودن كه من الان كجا باشم يا چطور باشم ...

قرار بود كه ديروز برم پيششون .. من نمي خواستم برم چرا بايد مطيع اونها باشم هر وقت كه خواستن بيام و هر وقت كه خواستن برم ؟ با خودم گفتم يك روز به خاطر خودت اينجا بمون فقط به خاطر خودت ... نمي دونم شايد هنوز تصميم نگرفته بودم كه آيا برم يا اينكه نه همين جا بمونم .. نمي دونم .. يعني اونجا كه بايد برم  مثله اينجا بزرگ هست ؟ مثله اينجا راحت هست ؟

تأخيرم براي همين افكار بود مي دونستم كه براي همين تأخير ممكنه مجبور باشم تاوان سنگيني بدم مي دونستم اگه پام رو  اون بيرون بذارم ... به سمتم حمله ور مي شن ... حتي ممكنه براي اين تأخير حسابي كتك بخورم .. عهد كردم هر چه قدر هم من رو بزنن حتي آخ نگم ! امروز نوبت من بود كه آنها رو كمي عذاب بدم ..! امروز نوبت من بود كه بگم اين من هستم كه تصميم مي گيرم كجا باشم و تا كي باشم نه شما !!! ... مي دونستم كه تاوان  گستاخيم رو مي بينم ولي بايد به خودم ثابت مي كردم كه آره من وجود دارم !. ..

‹‹ -- .... او مصمم بود ... انتقام سرتاسر وجودش را گرفته بود ... اتاق تنگ بود و تاريك ولي براي او بزرگترين و زيبا ترين اتاق زندگي بود .. حتي در اين مدت متوجه نشده بود كه او تمام اين مدت او در اينجا حبس است ...! خود را آزاد ترين مي دانست در حالي از ابتدا زنداني بود ... قرار بود كه ديروز طبق قرارداد معمول حصار خودش را بشكند و با افرادي كه براي بودنش تصميم گرفته بودند سنگ وا كند .... شايد اين تأخير يك روزه برايش گران تمام شود ....-- ››

تصميم گرفتم كه برم ... اون بيرون سر و صدا زياد بود ... معلومه افراد زيادي منتظرم هستم ... صداي جيغ و فرياد تمام زندگي ام را پر كرده بود نفهميدم اين  صداي جيغ از كجا مي آيد نه مي شد گفت از بيرونه نه مي شد گفت كه از اينجاست ...

وقتي تصميم  گرفتم برم   و   اولين حركت رو كردم .. بقيه اش رو نفهميدم كه چرا انگار كسي من رو از پشت هول مي داد ..اينگار فقط بايد تصميم مي گرفتم تكون بخورم تا باز مجبورم كنند كه برم ..!

‹‹ -- ...... ترس عجيبي داشت و مي بايست بر اين ترسش فايق آيد .. تنها بود و وقت آن رسيده بود كه اين تنهايي را بشكند .. نمي دانست كه آيا بايد اين تنهايي را بشكند .. يا اگر بشكند براي مدتها دلش براي اين تنهايي تنگ مي شود؟ مي دانست كه اگر اين تنهايي ار بشكند ديگر شايد نتواند تا مدت ها بدستش آورد ولي ديگر مجبور بود كه برود زيرا كه حركت اول رو كرده بود .. كمي سرش را از آن اتاق تنگ و تاريك بيرون آورد ... صداي جيغ بيشتر شده بود ...  نگاهش را به اطراف معطوف كرد ... موجودات عجيبي را ديد ... او ترسيد كمي خودش را عقب كشيد ولي ديگر دير شده بود ديگر نمي توانست باز گردد ...نيرويي كه به او  از پشتش فشار مي آورد هر لحظه بيشتر مي شد....--  ››

يهو دو تا شي عجيب دو سمت وجودم رو گرفت بد جور دلهره داشتم .. آره درسته مثله اينكه وقت تسويه حسابه !گفتم نا مردا ! مظلوم گير اوردين ولم كنين .. تو همين حس بودم كه يهو كله پام كردن ! يكي با چاقو پريد به سمتم نامرد بهم رحم نكرد ..زد توي شكمم و يه تيكه از شكمم رو بريد ! كار به همين جا ختم نشد .. مي دونستم كه ديگه كارم ساختس ... شكمم بد جوري خون مي اومد .... يكي  خدا خيرش بده  شكمم رو واسم تو همون حس بانداژ كرد  ! ... فكر مي كردم تموم شده .. ولي يكي از پشت نا مردي كرد !  بد جوري محكم زد تو پشتم ... نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم بد جور دردم اومده بود ... نتونستم جلو گريه ام رو بگيرم مجبور بودم كه گريه كنم  ... گفتم :

اوووون قا  ... اوووون قا ..... ... ! نفس كشيدم !

و زندگي ام در زمين شروع شد  ....

 

+ نوشته شده در 84/06/22ساعت 18:0 توسط حسين خوش بيان |

 

 آي ننه تو ميدون آريا شهر داشتم قدم مي زدم  از جلو اي ساختمون عجب وجق كه رد شدم ...

 (( -: چي ننه كدوم ساختمون منظورت گلديسه ..؟ ))

 حالا چه فرقي داره ننه چه اسم شومي هم داره ..!  .حالا هر چي كه بود داشتم رد مي شدم كه يه مرد 60  ، 70 ساله خيلي خوشتيب و چهار شونه ...

(((- :  چي ننه چي ؟؟؟؟؟؟؟ ))

 

واااا  ... خوب حواسمو پرت ميكني ديگه  ... اين جوون هاي امروز چه هول و نديد بديدن جوون (جوان ) هم بود جوون هاي قديم !!  چي ميگفتم ننه ... تو حرف منم ديگه پابرهنه نپر .. آهان يادم اومد ... بلا دور باشه ننه بلا دور .... ديدم دختر ه پاچه لنگشو زده بالا  انگار مي خواد بره آب حوض بكشه ننه !! واي قباحت داره ننه   دخترهاي اين دوره زمونه چه نديد بديدن ! .....

((- : خوب زمان شما كه ميني ژوپ بود ننه  ؟ !!!!  ))

وا ...يعني چه !؟ خوب اون موقع اين چيزا مد بوده ننه نمي دوني وقتي باد مي خورد به پروپاچه آدم چه كيفي داره !!!

(( - : چي ننه ؟؟؟  ننه نكنه شما هم ....  آره ؟؟!  ))

من ننه؟ كي گفته هر كي گفته بي جا كرده من جز سفره و مولودي جاي ديگه يي نمي رفتم ؟!! تازه حالا اين هيچي نمي دوني ننه تازه گيا هر چي از اين پلاستيك و آت و آشغال مي مالن رو صورتشون تا  يه الاغي پيدا شه نگاهشون كنه ؟! ..

(( -  : خوب ننه زمان شما  سرخاب سفيداب بود الان اين چيزا !! ؟ چي ربطي داره ننه ؟!  ننه بي خودي گير ...  نده بگو چي مي خواي بگي .!؟  ))

 ننه ملتفت نشدي .. اون موقع هر كي  اون اعتقادي رو كه داشت رو ميكرد تو سفره ... من كه هميشه چادر سفيدم سرم بود با پوشيه روي صورتم !!! اوني كه اهلش بود .. اون شلكي تيپ مي زد .. ولي الان نه هر ننه قمري بلند ميشه تيپ ميزنه بي اونكه بدونه واسه كي داره تيپ ميزنه ....

....

.........

 

 

 

ديدم ننه راس ميگه .. چند روز پيشا توي خيابون با يكي از دوستام ديدم يه دختره تيپ pink  زده ... گفتيم بيخيال تو ايران هم  پينك پيدا ميشه واقعا ..؟ من همون اول گفتم كه الكيه عمريش  اعتقادي به گروه Pink XXL  نداره رفيقم گفت داره خوبشم داره مخصوصا وقتي ديده بود انگشتر ي روي شصتشه توی جیلیزات گرما چکمه نوک تیز پاشنه بلند پوشیده ! .. خلاصه رفتيم جلو من سر صحبت رو باز كردم .. ديدم نه تنها پينك نيس تازه چشماش بد جوري رفيقه ما رو برانداز ميكرد  .. خلاصه شماره رفيقم رو گرفت !  بعدشم گفت شب زنگ ميزنه و رفت مثلا كلاس سه تار ! !!!!!!

ما هم رفتيم كافي شاپ ... منم مجاني يه دل سير از شرطي كه برده بودم در اوردم !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 84/06/17ساعت 5:29 توسط حسين خوش بيان |

نقد بید مجنون مجید مجیدی توسط جیلیز . نیوشا !

 برای دریافت و شنيدن روی اینجا  راست  کلیک کنید و سپس گزینه ی save as target  را انتخاب كنيد ...

نوع فایل wma zip سايز  887kb 

دريافت فايل

 

+ نوشته شده در 84/06/14ساعت 2:31 توسط حسين خوش بيان |

 

آمده ام كنون هوشيار آمده ام و آرام آرام مي آيم …. نمي بيني مرا؟؟ در كف دست تو !! در امواج نگاهت … بر گو نه هايت مي نشينم چقدر زيبا مي شوند كه گونه هايت از دم عيسي گونه ي من سرخ مي شوند و از سفيدي به سرخي مي گرايند ….

دست هايت را به هم  مالش مي دهي … مي خواهي مرا حس كني يا نا بودم كني ؟؟؟!

و چيست جرم من ؟؟

ماكيانِ باد در گلو انداخته چه قدر زيبايند …. شايد آنها هم مي خواهند حي مرا بگويند ! يا تصميم به نا بوديم گرفته اند ؟….

در هر بيغوله اي … آتش روشن است …. دست ها روانه ي آن ! چرا ؟ شايد از لمس من گريزانند !!

چشم هايت را به من بسپار … همان طور دست هايت ….. گو نه هاست  ….. نوك بيني ات …گوش هايت

تا لمسشان كنم …. و دوست داشته شدن را حس كنم !!

خدايا چقدر تنهايم …..

اي گرما اي برادر من چرا همه از خواهرت گريزانند و به تو پناه مي آرند؟!

و از من با تمام زيبايي هايم گريزانند !!

 

 

+ نوشته شده در 84/06/13ساعت 16:36 توسط حسين خوش بيان |

زمرد پيدا شده بود ....سبز تر از هميشه .... هر وقت كه چشمهايم پي گير جلالش مي شد نا خود آگاه احساس تنهايي دلم دو چندان مي شد و فشارش را در سينه ام احساس مي كردم .....

در راه عاشقاني را مي ديدم كه عريان گام بر مي داشتند با چشماني بي حيا كه مي باريدند و جاده را به آرزوي رسيدنش مي شستند ندانستم و دوست داشتم كه ندانم كه چه راز هايي پس اين ندانسته ها ...  جاي دارد  و چه رازهايي ....

ماه جولان مي داد و ستاره ها آواز حيات مي سرودند ... هميشه شب مي آمدم ... بهتر بود .... آرام تر ..... با شكوه تر .... و بي ريا تر .....! در اين ساعت بعد از شب هر كسي نمي آمد و هر كسي نمي رفت ....  ولي همه مي آمدند ! .... يادمان اولين روزي كه از فرياد و شكايت زمانه پا به اين تربت نهاده بودم را زنده كردم ... آن موقع غريب بودم و تنها .... و اكنون غريب تر و تنها تر  ...! در آن زمان تنها رفتم كه نيابم و نابود شوم..... ولي زندگاني يافتم و غوغاكردم و اكنون مي روم  تا بيابم ولي نمي يابم .... نابود مي شوم .....جايم هميشه اينجا نيست ... بعضي هفته ها كه قلبم فرياد مي زد يا ابري چند بر رخسار بي آلايشش چنگ مي زند .....ولي سيد هميشه اينجا بود حتي اگر شب چهار شنبه نبود حضورش بود گر چه خودش نبود .....

ساعت از نيمه شب گذشته بود ... بازار  شبستان مثل هميشه پر رونق  !. ايستاده ..... در ركوع ..... در سجود ...... بعضي در عرش و بعضي در فرش!! « شراب ايّاكَ»  ..... همه را مست مي كرد ....به عرش مي برد .... و بعد از سيري از سلوك عاشقان.... نيت هبوط مي كرد .......  چه اشك هايي كه فرش تحمل مي كرد ... چه بوسه‌هايي كه به نيابتش نثار مهر مي شد .... و چه رنج شيريني تسبيح به جان مي خريد .....

نسيم خنكي مي وزيد ...   مانند هر هفته  ...   هوا پاك و بي آلايش ... با مردمي با آلايش...! در آن روز هاي اول فكر مي كردم كه  در اين  قسمت از خاك  زمين كساني مي آيند كه با خاك همسويند و با ماه همراز و با خورشيد غريب ! ولي همه مي آيند هر آنكس كه از شميم عشق جانش كمي  برده بود ... چه خاكي ... چه آسماني! ...

 انسان در اين تربت هميشه دنبال كسي است در هر جا در هر مكان در انديشه چيزي است...در فكر كسي  ... هر كس كه مايل به شبستان مي شد و  قصد قربتش را مي كرد و يا غربتش  را ناچار مي پذيرفت !  آهي مي كشيد و مي رفت ..!

طلوع نزديك بود و شب  دلهره ي عجيبي داشت ... دوباره باز در ميان انوار خورشيد محصور مي شد !  و دوباره باز محكوم به شكستن سكوت بو د ....  من نيز كوله بارم را سفت كردم كه با  رفتن شب بروم ...

 

 

+ نوشته شده در 84/06/03ساعت 23:58 توسط حسين خوش بيان |